تاريخ : پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ | 16:56 | نویسنده : همشهری تو
 
تو رو خدا ببینید چه بامزه ان اینا اگه اسلامی بشن....  



تاريخ : پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ | 12:37 | نویسنده : همشهری تو

 

من خواب دیده‌ام خون را که در زیر پوست سیاه شهر موج می‌زد.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ | 8:56 | نویسنده : همشهری تو

انتهای این جاده های پیر
آه از این جاده های بی انتها
آه از این همه راه های بی پایان

با من بگو که
در انتهای این جاده های پیر
چه کسی در انتظار ماست!؟!؟
 



تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ | 9:6 | نویسنده : همشهری تو



تاريخ : جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ | 11:1 | نویسنده : همشهری تو



تاريخ : یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ | 16:21 | نویسنده : همشهری تو

با تو ام خودشیفته !

برادر شهیدم سینه اش را سپر کرد تا تو در امان باشی

و تو سینه ات را مقابل دشمن برهنه کردی تا خون پاکش را لگد مال کنی .

گلشیفته فراهانی ، برهنگی ، حجاب ، شهید



تاريخ : پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ | 11:40 | نویسنده : همشهری تو
خب اینم از عکس ها:


توضیحات :این یارو یه سیلی میخوره.. اولش واکنش نشون نمیده اما بعدش یهو خودشو میندازه زمین.. :دی


توضیحات :ماشاالله بچه ژیمناستیک کاره... :ایکس

توضیحات : این مرده با قدرتش بچه رو کله پا کرد... :دی

توضیحات : این یارو که آبی پوشیده هی داره با توپ مسخره بازی در میاره.. بعد اون زرده حوصله ش سر میره با ی چیزی یارو رو میزنه.. :)



تاريخ : دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱ | 12:50 | نویسنده : همشهری تو
اگـه دیــر رسـیدی این کـارروانـجـام بـده....))))

چیزی نشد که!!! کسی ندید

 

 

و در آخر

معرفی افسانه ای جدید

سوژه ی آینده ی کتاب های دبستان

ابر ایثارگر ایرانی که جان صد ها نفر را نجات داد

هرکوووووول فدااااکااااااار87962_cup.gif



تاريخ : شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ | 13:33 | نویسنده : همشهری تو

به به خدایی چه کیفی میده یکی رو اینطوری بترسونی

عاشق این کارام

 



تاريخ : پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ | 19:35 | نویسنده : همشهری تو
برای دیدن به ادامه مطلب بروید
برچسب‌ها: عکس, نــامردی دو پسر در حق یک دختــر

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ | 12:42 | نویسنده : همشهری تو

عکس کسی که خیلی دوسش دارم

 

 



تاريخ : دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ | 20:41 | نویسنده : همشهری تو
پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است
 
------
مادر
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت… 
                            ولی مادر دیگر در این دنیا نبود... 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ | 10:26 | نویسنده : همشهری تو


چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,

ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد


تاريخ : چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ | 20:33 | نویسنده : همشهری تو
خدایا

شب قدر است و قدر شب قدر تو میدانی

به قدر من ننگر، قدر خویش اعطا کن . . .

آمین




خدایا در این شبهای قدر قدم هایی را که برایم بر می داری بر من

آشکار کن تا درهایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم


و در هایی را که به رویم می بندی به اصرار نگشایم..

 



الهی امشب که همه قرآن به سر می کنند،

به ما توفیق بده قرآن را به دل کنیم..




آری ما را بر عظمت و شناسایی شب قدر راهی نیست

تنها می توان درزیر باران رحمتش ایستاد تا برما ببارد

و جانهایمان را از آب زلال خود شست وشو دهد و پاک سازد..


و کنون وقت دعاست

وقت شکر از کرم و لطف خداست

وقت عاشق شدن و مهر و صفاست

وقت امید بر قلم عفو خداست

التماس دعا


 

شب قدر

شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود.

در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جُست.

باید به یاد روی آن محبوب عزیز،

آن یار پنهان رخسار،

عاشقانه نالید و دیدار روی او را از خدا طلبید.

به امید ظهورش




آمده‌ام ای خوب‌ترین!

ای بهترین!

ای مهربان‌ترین!

تا در میهمانی بندگانت مرا نیز بپذیری

و بخشش گناهان را بدرقه ی راهم کنی.


الهی العفو ، العفو ، العفو


امشب رحمت دوست جاریست

مانند رود

نه

مانند باران

اگر دلتان لرزید

بغضتان ترکید

کسی اینجا

محتاج دعاست


شهادت مولا امیرالمومنین تسلیت باد.

ܓܨܓܨܓܨ

طاعات و عبادات قبول، التماس دعا



تاريخ : شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ | 16:16 | نویسنده : همشهری تو


از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم
مثلا با خنده های بی دلیل
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعرهای عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز روبراه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم
چقدر حقیریم ما...
چقدر ضعیفیم ما...
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند، آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد



حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند
روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد



دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها



ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود که بگویند ما خیلی خوبیم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله
و این است پایان سایه روشن هستی ...




تاريخ : شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ | 11:34 | نویسنده : همشهری تو
داستان خواندنی و غمگین “در پی خوشبختی”

مرد، دوباره آمد همان جای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش…
خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر…
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام … فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید…
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!

حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی!!!
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد…
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد.
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم.


چشم باز کرد، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود، سرش گیج رفت، پاشد :
- پولام .. پولاااام .
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود؟
- حواست کجاست عمو؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید، جای بخیه های روی کمرش سوخت.
برگشت شهر، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ، دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود.

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد.
در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند.
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود، برگشت، خودش بود ، جوان توی اتوبوس ، وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد .
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش.
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره …. افتاد روی زمین.
جوان دزد فرار کرد.
-آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد :
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش ، دستش داغ شد
. چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود … تاریک .

همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه : یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین…

هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی فهمید فاطمه چه شد ؛مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی…

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟

زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست


تاريخ : یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ | 17:8 | نویسنده : همشهری تو

 


تصویر در اندازه ی واقعی



تاريخ : پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ | 10:21 | نویسنده : همشهری تو

از دست این کوچولو های با نمک و شیطون



تاريخ : دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ | 11:24 | نویسنده : همشهری تو

 

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم. اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم.

مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.

او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم.

اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد.

روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید

گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.



تاريخ : شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ | 12:17 | نویسنده : همشهری تو
برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ | 18:8 | نویسنده : همشهری تو
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ،  نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد ، به راننده ی آژانسی که چرت می زند ، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند ، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند ، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد ، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی ، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته ، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی ، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ، .............. نخند ، نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای ، همه چیز و  همه کسند.

آدم هایی که براي زندگي تقلا می کنند ، بار می برند ، بی خوابی می کشند ، کهنه می پوشند ، جار می زنند ، سرما و گرما را تحمل مي كنند ، و گاهی خجالت هم می کشند ... خیلی ساده ... نخند دوست من ! هرگز به آدم ها نخند . خدا به این جسارت تو نمی خندد ؛


 

 

              




تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ | 12:9 | نویسنده : همشهری تو

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ | 16:33 | نویسنده : همشهری تو
 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است


تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ | 11:38 | نویسنده : همشهری تو
Username:TRIAL-68996398
Password:2r57mf5rsk

Username:TRIAL-68996410
Password:nfh2s8mmdm

Username:TRIAL-68996436
Password:bxac54ehfn

Username:TRIAL-68996446
Password:t2p8e2np3u

Username:TRIAL-68995532
Password:b8c7mc22f6

Username:TRIAL-68996414
Password:kh27jmxruc


Username:TRIAL-68996369
nod32key:6ekcrucxbf

Username:TRIAL-68996379
nod32key:fxsxvuvn75

Username:TRIAL-68996388
nod32key:6he5crtcfv

Username:TRIAL-68996398
nod32key:2r57mf5rsk

Username:TRIAL-68996410
nod32key:nfh2s8mmdm

Username:TRIAL-68996436
nod32key:bxac54ehfn

Username:TRIAL-68996446
nod32key:t2p8e2np3u

Username:TRIAL-68995532
nod32key:b8c7mc22f6

Username:TRIAL-68996414
nod32key:kh27jmxruc


Username:TRIAL-33632565
Password:n65jfv7mat

Username:TRIAL-33069522
Password:2nx5fxpdhr

Username:TRIAL-33632568
Password:82ckajfj25

Username:TRIAL-33632564
Password:bxvch67ehd

Username:TRIAL-33632566
Password:3ccpfp7t2a

Username:TRIAL-33632563
Password:ff5mm4ux82

Username:TRIAL-33160270
Password:3anjxndva2

Username:TRIAL-33160286
Password:m3hkutavcs

Username:TRIAL-33160307
Password:2bmjfhrh8n

Username:TRIAL-33160435
Password:mv7bjap8m6

Username:TRIAL-33160462
Password:f3xkr2ssr3

Username:TRIAL-33160488
Password:kt8f24v2e2

Username:TRIAL-32871810
nod32key:drvu38kv4p

Username:TRIAL-32871881
nod32key:fa357uxknm

Username:TRIAL-32871927
nod32key:xcex2mjc8f


Username:TRIAL-68995532
Password:b8c7mc22f6

Username:TRIAL-68996414
Password:kh27jmxruc

Username:TRIAL-68996388
Password:6he5crtcfv

Username:TRIAL-68996436
Password:bxac54ehfn

Username:TRIAL-68996410
Password:nfh2s8mmdm

Username:TRIAL-68996369
Password:6ekcrucxbf


Username: EAV-63977143
Password: 8j4aa2r3pk
Expiration: 10/10/2012

Username: EAV-64025597
Password: e46bfvsja2
Expiration: 11/10/2012

Username: EAV-66066496
Password: 52pnm3b5mh
Expiration: 06/07/2013

Username: EAV-67710173
Password: 76t667vm28
Expiration: 22/09/2012

Username: EAV-67710174
Password: cm3eb5k6ns
Expiration: 22/09/2012

Username: EAV-68013387
Password: u5dj4p56r5
Expiration: 27/09/2012

Username: EAV-68013426
Password: 3sceddrerk
Expiration: 27/09/2012

Username: EAV-68014166
Password: s5bbnanhnb
Expiration: 27/09/2012

Username: TRIAL-68995564
Password: hr58hpp2mp
Expiration: 05/08/2012

Username: TRIAL-68995589
Password: s3mdushn2a
Expiration: 05/08/2012

Username: TRIAL-68995690
Password: cp4bv7mxct
Expiration: 05/08/2012

Username: TRIAL-68999333
Password: 6ndcmm7pan
Expiration: 05/08/2012

Username: TRIAL-68999377
Password: hr8f8s5kb8
Expiration: 05/08/2012

Username: TRIAL-68999460
Password: m72nhx3cam
Expiration: 05/08/2012


July 10, 2012 Updates

Nod32 & ESET - Username and Password
 

 

Nod32 & ESET - Username and Password


Username: TRIAL-68996369
Password: 6ekcrucxbf

Username: TRIAL-68996379
Password: fxsxvuvn75

Username: TRIAL-68996388
Password: 6he5crtcfv

Username: TRIAL-68996398
Password: 2r57mf5rsk

Username: TRIAL-68996410
Password: nfh2s8mmdm

Username: TRIAL-68996436
Password: bxac54ehfn

Username: TRIAL-68996446
Password: t2p8e2np3u

Username: TRIAL-68995532
Password: b8c7mc22f6

Username: TRIAL-68996414
Password: kh27jmxruc

Username: EAV-68013426
Password: 3sceddrerk

Username: TRIAL-69124649
Password: 74t7uuknr4

Username: TRIAL-69124656
Password: fea7cxh6bf

Username: TRIAL-69124657
Password: bv3v72tnmu

Username: TRIAL-69124678
Password: n76usnbafr

Username: TRIAL-69124681
Password: 83cxkam682

Username: TRIAL-69124669
Password: hbv6fh4amx

Username: TRIAL-69124694
Password: ax2vpt78kh

Username: TRIAL-69124686
Password: 2jju8rar35

 

NOD32/Eset 5.0 And 4.0

2012/7/10


برچسب‌ها: ابدیت نود 21, 4, 91

تاريخ : سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ | 10:56 | نویسنده : همشهری تو

بسمه تعالی

 

رویای صادقانه

از پنجره دلم که قابی شکسته دارد صدایت می زنم
نسیم نام تو بر لبهایم می وزد
خیال سبزت همیشه با من است
تو این جایی، در قاب پنجره هایی که رو به باغ خدا باز است
دستهایت طراوت و سبزی را تکرار می کند
از نگاهت ستاره و مهتاب می چکد
خورشید ذره‌ای از مهربانی توست
               اگر ابر می بارد
                            اگر گل می روید
                                        پرنده اگر می خواند
                                                      چشمه اگر می جوشد
                                                                  رود اگر می خروشد
                                                                                      برای توست
زیرا تو آن رویای صادقانه‌ای که ظهورت مرهم تمام زخمهاست
تو آن قدر زلال و پاکی که از غبار پنجره ها دلت می گیرد
شاید پیش از آمدنت باران ببارد و آسمان، تمام کوچه‌ها و خانه‌ها را بشوید
        ای سبز
                    ای بهار
                              ای نور
                                      ای امید
دستهای مهربانت را که از نوازش لبریز است
و نگاه روشنت را که آئینه صداقت است
دوست می دارم
بگو چشمهای ما کجا مهربانی نگاه تو را می نوشد
و دلهای ما کی با ظهور تو آرام می گیرد



تاريخ : دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ | 14:33 | نویسنده : همشهری تو

خواب دیدم خواب این که مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی خواند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو اسم تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

گفتنم عمر خود کردی تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانی اش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره ای از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یاحسین

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دلش قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذز رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز عاشورا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد ، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

آنکه بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هر که پابست من است

نامه اعمال او دست من است



تاريخ : جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ | 11:2 | نویسنده : همشهری تو

 

www.nazpatogh.com | یک گرگ بعد از 2 سال تعقیب دختر بچه را کشت!!!

گرگی بعد از دو سال تعقیب عاقبت دختر بچه را شکار کرد…

 

دختر بچه روستایی که دو سال پیش از حمله گرگ نجات یافته بود باز گرفتار یک گرگ گرسنه شده و به کام مرگ فرو رفت.

انگار اجل این دخترک رسیده بود و سرنوشتش باید با چنگال‌های تیز گرگ رقم می‌خورد. مهسا دخترک روستای قزل کند علیا در بیجار وقتی در حیاط خانه بازی می‌کرد نمی‌دانست که آخرین باری است که توپ صورتی‌اش را به هوا پرتاب می‌کند.

مهسا کوچولو گرسنه بود مادرش که در حیاط ظرف می‌شست برای آوردن خوراکی به داخل خانه رفت و وقتی بیرون آمد لقمه‌ای که برای مهسا گرفته بود از دستش به زمین افتاد. لباس خون‌آلود دخترک جلوی در خانه روی زمین افتاده بود. به یاد دو سال پیش افتاد که گرگی به مهسا کوچولو حمله کرده بود و اگر روستایی‌ها نبودند دخترک را از دست می‌داد. آن روز وقتی مهسا را در آغوش گرفت چقدر خوشحال بود و شب تا ساعت‌ها به چهره دخترک خیره شده و لالایی می‌خواند.
انگار روزگار بازی دردناکی برای این مادر داشت و مهسا دو سال مهمانش ماند تا در سرنوشت مشابهی طعمه گرگ گرسنه شد.

مادر و پدر مهسا کوچولو با وجود گذشت چند روز هنوز نای حرف زدن ندارند. عموی «مهسا» هنوز باور ندارد که برادرزاده‌اش دیگر شیرین زبانی نمی‌کند، همه دخترک را دوست داشتند و حالا سیاهپوش هستند.

از مهسا بگو؟
یکی یکدانه خانه برادرم بود، هیچ برادر و خواهری نداشت، همه دوستش داشتند. آخرین بار که دیدمش خوشحال بود و می‌گفت قرار است به مدرسه برود و دقیقاً یک روز پیش از اینکه با مادرش به مدرسه بروند و ثبت‌نام کند دچار این حادثه شد.

دو سال پیش چه حادثه‌ای رخ داده بود؟
دو سال پیش دقیقاً یادم نیست چه تاریخی بود. در تابستان گرگ به روستا حمله و مهسا را زخمی کرد.
آن روز مهسا برای بازی به کوچه رفته بود و مادرش هم جلوی در بود. مهسا حدود ۱۰۰ متر جلوتر رفته بود که ناگهان گرگی به وی حمله کرد و پس از آن که مهسا را از کمر به دندان گرفت شروع به فرار کرد. اما با داد و فریادهای مادر مهسا دو تن از همسایه‌ها که از کوچه عبور می‌کردند متوجه ماجرا شد، و موفق شدند وی را از دندان گرگ نجات دهند. با آنکه همسایه‌ها با چوب به دنبال گرگ گرسنه بودند اما گرگ موفق به فرار می‌شود.
مهسا را همان موقع به دکتر بردیم و مسئولان حفاظت محیط زیست را نیز در جریان قرار دادیم. اما آن زمان رسیدگی چندانی نشد. زخم‌های مهسا هم خوب شد و همه ماجرا را فراموش کردند.

و این بار؟!
ساعت ۵ بعدازظهر مهسا در حیاط مشغول بازی بوده و چند قدم آن طرف‌تر مادرش هم مشغول ظرف شستن بوده. در همان زمان مهسا به مادرش می‌گوید گرسنه است و زن برادرم برای آوردن خوراکی به داخل خانه می‌رود.
پنج دقیقه بعد وقتی با لقمه نان و پنیر به حیاط می‌آید متوجه می‌شود مهسا در حیاط نیست.
چون همیشه مهسا برای بازی به خانه همسایه می‌رفت، مادرش فکر می‌کند که این بار هم برای بازی به آنجا رفته است. به همین دلیل برای رفتن به خانه همسایه به کوچه رفت که چند متر پائین‌تر از در خانه لباس خونی و کفش مهسا را دید. در همان لحظه شروع به داد و فریاد کرد و همسایه‌ها که متوجه این ماجرا شده بودند برای پیدا کردن وی شروع به جست‌وجوکردند و پس از یک ساعت جسد مهسا کوچولو را در میان درختانی که فاصله چندانی با روستا ندارد پیدا کردند.

کسی مهسا کوچولو یا گرگ را دیده بود؟
هیچ کس حتی صدای وی را نشنیده بود. آثار دندان گرگ روی بدن مهسا نشان می‌دهد که کودک را از گردن گرفته است و وی فرصت فریاد زدن نداشته است. در روستا بعدازظهرها بیشتر همسایه‌ها درها را بــاز می‌گذارند و جلوی در خانه را آب و جارو می‌کنند. احتمالاً گرگ گرسنه از این فرصت استفاده کرده و با ورود به خانه مهسا را شکار کرده است.

جسد «مهسا» چه شرایطی داشت؟
جسد مهسا کاملاً دست نخورده بود و تنها جای دندان‌های گرگ روی گلوی مهسا دیده می‌شد. قدیمی‌های روستا می‌گویند این گرگ همان گرگی است که دو سال پیش به مهسا حمله کرده چون از دست اهالی کتک خورده دوباره برای انتقام به روستا برگشته است.
آنها می‌گویند چهره مهسا در ذهن حیوان نقش بسته بوده و این بار فقط برای انتقام‌گیری به سراغ مهسا آمده بود زیرا اگر گرگ گرسنه بود حتماً قسمت‌هایی از بدن وی را می‌خورد که این اتفاق نیفتاده است.

مسئولان حفاظت محیط زیست چه کردند؟
مشکل اصلی ما نیز همین است. محدوده زندگی ما یک محل حفاظت شده است و ما نمی‌توانیم حیوانات وحشی که وارد روستا می‌شوند را بکشیم. می‌خواهیم بدانیم آیا جان یک گرگ از جان یک کودک که تنها بچه یک خانواده است مهمتر است؟ ما دوسال پیش ماجرای زخمی شدن مهسا را اطلاع دادیم. اما هیچ حفاظتی از محدوده انجام نشد در حالی که در بسیاری از روزها حیوانات وحشی در اطراف روستا دیده می‌شوند. هیچ‌کس اجازه حمله و صدمه زدن به آنها را ندارد.

به نظرتان باور کردنی است که یک گرگ دو بار به کودک حمله کند؟
نمی‌دانم، پیرهای روستا می‌گویند اما اصلاً باور نمی‌کنم «مهسا» دو بار هدف گرگ قرار گیرد، مادر «مهسا» به حالت جنون رسیده است و برادرم شب و روز ندارد، همه روستا نگران اند


برچسب‌ها: برچسب ها, اخبا داغ حوادث اخبار داغ تعقیب 2 ساله گرگ عاقبت با

تاريخ : پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ | 20:8 | نویسنده : همشهری تو


Username: EAV-27959223
Password: f657a3jr3b

Username: EAV-49173126
Password: m46xhrxhfs

Username: EAV-49230237
Password: 42jj7hjbhs

Username: EAV-59363840
Password: 7jrhe732jx

Username: EAV-59363841
Password: jp2ne237bc

Username: EAV-62979868
Password: xdcdk5sehs

Username: EAV-63783320
Password: kfjx73scfs

Username: EAV-63977143
Password: 8j4aa2r3pk

Username: EAV-64025597
Password: e46bfvsja2

Username: EAV-64266425
Password: fhup2d2t3v

Username: EAV-64266459
Password: n353mhbrsu

Username: EAV-64667702
Password: 3ntrkdtsf4

Username: EAV-65152809
Password: 45ucb8afma

Username: EAV-65407981
Password: hacxk8tma3

Username: EAV-65498768
Password: 4jkjd5jprr

Username: EAV-65498820
Password: 24b5tcnebb

Username: TRIAL-66460032
Password: evajfnsab4

Username: TRIAL-66460503
Password: 5a7e8d3v7d

Username: TRIAL-66460516
Password: 76udcxk3hv

Username: TRIAL-66460528
Password: 83hcfh65td





تاريخ : دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ | 11:55 | نویسنده : همشهری تو

Username: EAV-65492340
Password: acsu5suxab

Username: EAV-65492338
Password: f3srxm6na6

Username: EAV-65428122
Password: ffmdrscbda

Username: EAV-65328103
Password: mjb767bu8n

Username: EAV-65328104
Password: s4jfb62cva

Username: EAV-65328105
Password: eubbbc267t

Username: TRIAL-66459359
Password: 4j2efemcak

Username: TRIAL-66459372
Password: 5endk27fm4

Username: TRIAL-66459384
Password: s646prrc86

Username: TRIAL-66459391
Password: a3rfbsccf5

Username: TRIAL-66459431
Password: svxfna3t73

Username: TRIAL-66459456
Password: up8dud53u3

Username: TRIAL-66459469
Password: xkuc2xn57h

Username: TRIAL-66459479
Password: embabuvbrr

Username: TRIAL-66459479
Password: embabuvbrr

Username: TRIAL-66459523
Password: 28dm32hpfv

Username: TRIAL-66459532
Password: 55kcc6rncp

Username: TRIAL-66459900
Password: sjeja7pmfb

Username: TRIAL-66459910
Password: akuek6xt3j

Username: TRIAL-66459914
Password: nvu88tk858
Username: TRIAL-66459922
Password: xab8pvhpmk

برچسب‌ها: ابدیت نود 32, 1, 3, 1391

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 10:51 | نویسنده : همشهری تو
:{TRIAL}:
Username:TRIAL-66260609
Password:8tju2a73xn

Username:TRIAL-66260623
Password:572jxu4mkk

Username:TRIAL-66260636
Password:65mh4empx4

Username:TRIAL-66260731
Password:hxbvk4s4vj

Username:TRIAL-66260736
Password:f6hr5drdrf

Username:TRIAL-66260787
Password:xxs2bta3ak

Username:TRIAL-66260791
Password:casr2hueca

Username:TRIAL-66261746
Password:e54te38has

Username:TRIAL-66261782
Password:d53sxuj58e

Username:TRIAL-66261792
Password:u7fpassasn

Username:TRIAL-66261843
Password:exanps3uu4

Username:TRIAL-66261838
Password:pe4r3cda4x

Username:TRIAL-66261896
Password:5djsr4t8e3

Username:TRIAL-66261915
Password:a2muhu36a4

Username:TRIAL-66261983
Password:fhcuu44pea

Username:TRIAL-66262002
Password:m5exmuakab

 

2:{ESS}

Username: EAV-63977143
Password: 8j4aa2r3pk

Username: EAV-64019078
Password: a45tftm8cd



2:{EAV}:


Username: EAV-59363840
Password: 7jrhe732jx

Username: EAV-59363841
Password: jp2ne237bc

Username: EAV-49173126
Password: m46xhrxhfs

Username: EAV-64916914
Password: td45smr7ar

Username: EAV-63203750
Password: ednbfb2fen

Username: EAV-63977143
Password: 8j4aa2r3pk

Username: EAV-64019078
Password: a45tftm8cd

Username: EAV-64019104
Password: n8ur73nvjs

Username: EAV-64019134
Password: 4dknu8pks6

Username: EAV-64019174
Password: 652s3bn2ac

Username: EAV-64019194
Password: hd4rkx6j68

Username: EAV-64019214
Password: 37d2bjcnpp

Username: EAV-64019223
Password: pp46reac2h

Username: EAV-64021538
Password: 4mkt5556bp

Username: EAV-64021700
Password: m6rupu2asm

Username: EAV-64021900
Password: t2ddn24kh8

Username: EAV-64025597
Password: e46bfvsja2
Expiration: 11/10/2012 

زمان ارسال: ۱۰ ساعت قبل


تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 17:12 | نویسنده : همشهری تو
Username: TRIAL-65613317
Password: p8juta7btr

Username: TRIAL-65613314
Password: 7cct3mvd4f

Username: TRIAL-65613325
Password: 3k2ubc6sd6

Username: TRIAL-65613329
Password: ev2n23r7es

Username: TRIAL-64702718
Password: ssknrvjb7m

برچسب‌ها: ابدیت نود 32 اردیبهشت 91

تاريخ : سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 17:14 | نویسنده : همشهری تو

خب …. شلوغ نکنین

بوس ۱۰۰۰۰۰۰ تومن

گاز ۹۹۹۹۹۹۹۹ تومن

دستگاه کارت خوان هم داریم !

podborkf

 

با دقت به عکس توجه کنید ! چی میبینید !؟

۲ تا داداش با غیرت … ! ۲ تا مرد !

423582_311161765599589_149394995109601_808620_1984917643_n

سرعت اینترنت در ایران

428026_230669383691476_148843731874042_473571_104721708_n

جدیدترین متد تقلب …. ! هنر نزد ایرانیان است و بس !

428252_269152516492099_774087101_n



تاريخ : یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 7:41 | نویسنده : همشهری تو

الهی

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی . . .

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ | 9:1 | نویسنده : همشهری تو

شاید این همان دریایی باشد که در قرآن به آن اشاره شده است

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ….. جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است

سورة مبارکه  الرحمن
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰)  فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۱) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (۲۲) 
۱۹٫ دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.۲۰٫ اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.۲۱٫ پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟
۲۲٫ از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود.
 

سوره مبارکه فرقان آیه ۵۳:
« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»
 و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد.
 
سوره مبارکه فاطر آیه ۱۲:
وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْمًا طَرِیًّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ
 این دو دریا یکسان نیستند: یکی آبش شیرین و گواراست و یکی شور و تلخ، از هر دو گوشت تازه می خورید، و از آنها چیزهایی برای آرایش تن خویش بیرون می کشید و می بینی که کشتی ها برای یافتن روزی و غنیمت، آب را می شکافند و پیش می روند، باشد که سپاسگزار باشید.
 
سوره مبارکه نمل آیه ۶۱:
اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَینَ الْبَحْرَیْنِ حَاجِزًا ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۶۱
[آیا شریکانى که مى‏پندارند بهتر است‏] یا آن کس که زمین را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پدید آورد و براى آن، کوه‏ها را [مانند لنگر] قرار داد، و میان دو دریا برزخى گذاشت؟ آیا معبودى با خداست؟ [نه،] بلکه بیشترشان نمى‏دانند.


تاريخ : سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱ | 10:4 | نویسنده : همشهری تو
اشتباه کلیک نکردی اگر ایرانی هستی بخون ....
تاریخ مقاله 5/1/1391

مقاله زیر رو که خوندم دلم گرفت ، دلم از این همه ظلم گرفت ,دلم از این همه مظلومیت گرفت ، مظلومیت شهیدان ، مظلومیت جانبازان که تنها در جنگ و حفظ مرزهای ایران و دفاع از کیان مملکت کشته نشدند بلکه هر روز در این سالها هر روز کشته شدند ولی اینبار نه به دست صدام خونخوار و کشورهای حامی اش بلکه بدست خودی ها ....

وقتی هر مسئولی در این مملکت هر جا که خود را بی نیاز از پاسخ دید شهدا را سپر بلا کرد ، وقتی هر کس خواست رای بیاورد نزدیک انتخابلت دم از کشور میراث شهدا زد ، وقتی مردمی که با سختی و مشقت بیش از 30 سال کمبودها و تحریم ها و تهدیدها را تحمل کردند و در کنار فقرشان برج سازی و زمین خواری و اختلاس و زد و بندهای مدافعین شهادت را دیدند ، وقتی خیابانها جولانگاه ماشین های آنچنانی آقا زاده ها شد ، وقتی اختلاس های آنچنانی و استفاده از رانت ها زاهدین مدافع شهدا را به زراندوزان جدید نبدیل کرد ....

کار به جایی رسیده که در حالی که سازمان ملل که ابزار دست زورگویان است عراق را متجاوز اعلام می کند باز برخی میگویند مقصر ما بودیم جنگ شروع شد ، و وقتی بخش وسیعی از خاک ایران در دست عراق بود میگویند چرا جنگ را به توصیه عربها و غرب تمام نکردیم , برای شهید فهمیده صدها جوک درست میکنیم ,اسم کوچه امون اگر اسم شهید باشه کلاس نداره , کوچه نسترن ملکش ارزشمندتر از کوچه شهید باکریه ، کیف می کنیم عقلمون رسید اونموقع جبهه رو پیچوندیم ، اصلا از نظر ما اونهایی که رفتند جبهه یه مشت ادم بیسواد ، دهاتی ، مغزشویی شده بودند و خوب شد ما با کلاس ها گول نخوردیم ....

تلویزیون اونقدر در اثر سو مدیریت شهید شهید کرد و اونقدر برنامه های بی محتوای به خورد مردم داد تا اینکه وقتی گزارش مصاحبه با مادر چهار شهید رو پخش میکرد اگر نمی زدیم بی بی سی کلاه قرمزی و غیره رو ترجیح میدادیم و اگر نگاه هم میکردیم وقتی این مادر دلسوخته که میگفت اصلا پشیمان نیست و افتخار میکند مادر شهید است چشمها رو می بستیم و دهان باز می کردیم و میگفتیم بابا این اصلا حس مادری ندارد یا اینکه ببین بار خودشو چه جوری بسته حسابی بهش میرسن ....

ولی کاش گزارشگران تلویزیون که دقیقه ای برنامه می سازند و پول می گیرند یه فیلم مستند درست کنند از مادرانی که بچه هایشان را دادند و با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم میکنند ...

کاش گزارشی بسازند که چه مقدار از پدر و مادرهای شهدا در پیری و کهنسالی خرج بیمارستان و دوا و درمانشان رو ندارند ...

کاش رسیدگی به شهدا به اینجا ختم نمیشد که وقتی یک جانباز 70 درصد رو تو استادیوم راه نمیدهند فردوسی پور اعلام کند و هفته بعد با افتخار اعلام کنیم و فیلم براش بسازیم و دقیقه ای پولمون رو بگیرم و با نشان دادن فیلم اون جانباز دار دار کنیم دینمون رو به جانبازان ادا کردیم

کاش رسانه ها گزارشی می ساختند که در آن شهرداری ها اعلام میکردند چه میزان در شهرها برای راحتی جانبازان و حضور آنها در جامعه ساخت و ساز کرده اند ...

کاش بروید آماری تهیه کنید و در رسانه ها اعلام کنید مستمری پدر و مادر شهدا چقدر است ....

کاش اعلام کنید چه میزان از جانبازان در تامین هزینه های درمانی اشان یاری می شوند آیا کوتاهی نشده ....

در تمامی کشورهای اروپایی و آمریکایی گوشه به گوشه شهرهایشان مجسمه هایی از قهرمانان جنگشان نصب کرده اند و هر جا که میروی یادمان سرباز گمنام جنگ را می بینی که روزی نیست که مردم در پای آن گل نگذارند ، کشته شدگان جنگ هایی که خیلی هاشان تجاوز و کشور گشایی بوده ولی مردمشان بعد از گذشت بیش از نیم قرن هنوز به آنها وفادارند و خود را به آنها مدیون می ببینند ...

به چشم خویش دیدم در لهستان پیرزنی را شاید بیش از 70 سال سن داشت در یک خیابان فرعی از بین برفها و با مشقت بسیار خود را قبر سرباز گمنام رساند و گلی کوچک را روی گور 70 ساله خای گذاشت ....

آنوقت در حالیکه هنوز جنازهای شهدایمان با یک پلاک و چند تکه استخوان در شهرها به خاک سپرده می شود ، وقتی هنوز چند روز یک مرتبه از رسانه ها می شنویم که جانبازان شیمایی ، اعصاب و روان و قطع نخاع امان به شهادت رسیدند چه زود یادمان رفت شهدا را ....

برای یک ورزشکار که در عرصه ورزش افتخار آفریده و در کنارش از انواع و اقسام مزایا بهرمند شده که به حق نیز هست اشک شوق می ریزیم و سالیان سال از او بت می سازیم که پرچم کشور عزیزمان را به اهتزاز در آورده ولی برای جوانانی که تکه تکه شدند ، برای آنها که اکنون بدون دست و پا روی ویلچر نشسته اند ، دغدغه ای نداریم آیا اگر اینها نبودند پرچم بدون وطن تکه پارچه ای بیش نبود ....

آیا اگر تیتر مقاله چیز دیگری بود کلیک میکردی ؟ - آیا الان تو دلت عصبانی هستی که فریب خوردی به هر حال وب سایت آکاایران این مقاله را به مدت یک ماه در صدر مقالاتش گذاشته تا ببینیم شما ایرانیان وطن پرست به اندازه عمل بینی زن دیوید بکام یا لباس اسکار جنفیر لوپز و مقالات این چنینی پای این مقاله نظر خواهید گذاشت من که فکر نمیکنم ....
نویسنده : ع - عارف


1391 خورشیدی ؛ مردانی که جایشان خیلی خالی است

عصرایران - سال 1391 هم رسید ، آن هم در حالی که نه از اشغال غرب سرزمین پرگهر توسط ارتش بین النهرین خبری هست ، نه از آژیر قرمزهایی که روزگارمان را سیاه کند و نه از صدای بمب و موشک و بوی باروت و خون... خدایا شکرت!

اما چه بد مردمانی باشیم ما اگر فراموش کنیم که اگر امروز با خیال راحت ، دور هفت سین هایمان می نشینیم و رقص ماهی در تنگ آب را تماشا می کنیم و زیر لب "یا مقلب القلوب" می خوانیم ، اگر با خنده و اشتیاق ، زنگ خانه همسایه و فامیل را می زنیم که "آمده ایم عید دیدنی" ، اگر باربند ماشین هایمان را پر می کنیم از اسباب و وسایل سفر و صدای پخش ماشین مان را بلند کرده ایم گاز می دهیم و اگر بلیط به دست راهی فرودگاهیم تا در نقطشه ای از دنیا ، چند روزی را خوش باشیم ،همه و همه رهین مردانی هستیم که آنها هم می توانستند در نوروز 91 در میان ما باشند و عیدی بدهند و عیدی بگیرند ، اما در این لحظه که ما هوای تازه بهاری را تنفس می کنیم ، در سینه قبرستان ها خوابیده اند و آرام آرام به بخشی از خاک وطن تبدیل می شوند:

حمید ؛ امدادگری که برای نجات همرزمش از سنگر بیرون آمد ، زخم او را بست و پیشانی خودش میزبان گلوله ای آتشین شد.

محمد ؛ آنقدر در والفجر 8 آرپی جی زده بود که از هر دو گوشش ، همین طور خون شره می کرد.

اسماعیل ؛ غیرتش قبول نکرد که صبح به صبح کرکره مغازه خواربار فروشی اش را بالا بکشد و از پشت شیشه ، تشییع جنازه شهدای محلش را تماشا کند.

بهرام ؛ وقت خواستگاری شرط کرد که تا پایان جنگ – هر چند سال که طول بکشد – پای دین و میهنش خواهد ایستاد.جنازه اش را درست در روز پایان جنگ آوردند.

امین ؛ فقط توانست عکس دوقلوهای زیبایی که خدا به او داده بود را ببیند. دو روز قبل از آن که به مرخصی برود و کودکانش را در آغوش بکشد ، ترکش توپ ، گردنش را زد.




سید محسن ؛ در شب عملیات ، داوطلب شد تا از روی میدان مین رد شود و راه را باز کند.خودش تکه تکه شد.

علیرضا ؛ 20 سال بعد از این که رفت ، مقداری استخوان تحویل مادر پیرش دادند: این علیرضای توست!

صادق ؛ برای این که گروه از معبر بگذرد ، به تپه ای در جهت مخالف رفت و شروع کرد به تیراندازی کردن تا حواس عراقی ها را به سمت خود جلب کند...گروه گذشت ولی هنوز از صادق خبری نیست که نیست.

بهروز ؛ دیده بانی که در جزایر مجنون ، در محاصره بمب های شیمیایی قرار گرفت ؛ جنازه اش انقدر تاول زده بود که به سختی می شد فهمید این همان بهروز خوش خنده ای است که همیشه خدا کلی لطیفه برای تعریف کردن داشت.

عبدالله ؛ عراقی ها برای زهر چشم گرفتن از بقیه اسرا ، او را سینه خاکریز گذاشتند و 10 نفر ، هرکدامشان یک خشاب کلاش به بدن زخمی اش خالی کردند. بچه هایش فقط تصویری مبهم از پدر در ذهنشان مانده است.

مهدی ؛ روی قایق بود که زدند ؛ خودش و قایقش را آب به سوی خلیج فارس برد و هیچ کس هرگز ندیدش.

رسول ؛ همسرش سال هاست که بر سر قبری که می داند شویش در آن نیست فاتحه می خواند و به چشمانی که در قاب عکس بالای مزار به چشمانش زل زده اند ، نگاه می کند و عاشقانه اشک می ریزد.

و دهها و صدها هزار حمید و محمد و اسماعیل و بهرام و امین و سید محسن و علیرضا و صادق و بهروز و عبدالله و مهدی و رسول و ... به زیر خاک رفتند یا در آسایشگاه های جانبازان ، به سختی روزگار می گذرانند تا در 1391 خورشیدی و سال های قبل و بعد آن ، وقتی سر سفره هفت سین نشستیم ، تنها منتظر صدای توپ تحویل سال باشیم نه دل نگران بمب هایی که خود و هفت سین مان را زیر و زبر کنند.

ما ایرانیان ، این صاحبان و ساکنان و مردمان مرز پرگهر ، حتماً به آن اندازه شرافت و شیدایی داریم که مهربان ترین هموطنان مان را که هنوز با نگرانی نگاه مان می کنند فراموش نکنیم.

شهیدان! خیلی دوستتان داریم ، خیلی


تاريخ : جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱ | 9:26 | نویسنده : همشهری تو
TRIAL-62807184
pedhn4mvav

TRIAL-62807190
t6tkbb8pse

TRIAL-62692532
bbb6evxs5m

EAV-58771957
mxauv788hk

TRIAL-62692561
b54affd48c



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ | 12:39 | نویسنده : همشهری تو
قلعه زرتشتیان یا به اصطلاح بیجاری (قلعه قوره)

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ | 12:23 | نویسنده : همشهری تو
سال نو مبارك اميدوارم سال خوبي داشته باشيد


تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ | 18:58 | نویسنده : همشهری تو

چهارشنبه سوری

چهار شنبه سوریه نیا پایین می سوزی

چیه؟ توقع داشتی اینجا آتیش باشه بسوزی؟؟

.

.

.

چهارشنبه سوری نزدیکه.یه وقت نری از رو آتیش بپری.

آخه تجربه ثابت کرده اگه جیگر بره رو آتیش کباب میشه !

.

.

.

سلام چهارشنبه سوری جایی قرار نذاری کار واجب باهات دارم

آحه آتیش کم داریم آتیش پاره !

.

.

.

چهارشنبه سوری هر آتیشی که دیدی به یاد قلب منم باش آخه از دوریت بدجوری آتیش گرفته

.

.

.

چهارشنبه ای که میاد

با یاد سرخی گونه هات..

درخشش چشمات ..

سوزانندگی لبهات..

داغی عشقت

از رو آتیش میپرم

دوستت دارم آتیش پاره

.

.

.

تام کروز ، نیکلاس کیج ، جنیفر لوپز ، رابرت دنیرو ، یانی ، دیووید کاپرفیلد ،

آنتونی رابیز ، خود من و بقیه ی ستارگان جهان ازت خواهش میکنیم

چهارشنبه سوری مواظب خودت باشی.

.

.

.

چهار شنبه سوریه نیا پایین می سوزی

چیه؟حیف که دلم نیومد .والا این پایین یه کپسولی میترکاندم تا دیگه به حرف کنی

.

.

.

سلام چهارشنبه سوری جایی قرار نذاری کار واجب باهات دارم

آتیش پاره !

.

.

.

در پی اختلاف نظر در مورد اینکه شب چهارشنبه سوری ۲۲ است یا ۲۹

٫ روز ۲۲ اسفند یوم الشک و از ۲۲ تا ۲۹ اسفند هفته ی وحشت اعلام شد

.

.

.

چهارشنبه سوری هر آتیشی که دیدی به یاد قلب منم باش آخه از دوریت بدجوری آتیش گرفته



تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ | 8:27 | نویسنده : همشهری تو

با نظر خواهی از گروههای سایبری فعال ، تحلیلگر،  علاقمند به انتخابات و تبلیغات ، اهل نقد نمایندگان مجلس و نیز بر اساس تجربیات گروهی ، نکاتی را در مورد روسای ادارات به اطلاع می رساند که برای نمایندگان استان کردستان ، خالی از لطف نیست ( گرچه خود بدان واقف هستید )

   قبل از پرداختن به موضوع باید تاکید کرد که نماینده  صرفا" برای این نیامده با روسای ادارات درگیری تن به تن داشته باشد یا آنها را زیر ذره بین قرار دهد  ، اتحاد ، همدلی و همکاری می تواند عامل مهمی در پیشرفت هر دو دسته  قانون گذار و مجری باشد که واضح است...




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ | 12:5 | نویسنده : همشهری تو
 

سلام و درود خدا بر شما ملت قهرمان که به فرموده امام راحل (ره) از مردمان صدر اسلام برتر هستید و با حمایت و پیروی از ولی فقیه زمان‌تان، اسلام ناب محمدی (ص) را در عصر حاضر احیاء نمودید و همبستگی و وحدت ملی خود را حول محور ولایت به رخ یاوه گویان مستکبر کشاندید.   ستاد انتخاباتی مهندس سید محمد بیاتیان، به رسم ادب و تواضع و ادای تکلیف، مراتب سپاس و قدردانی خود را به محضر شما مردم شریف شهرستان بیجار اعلام می دارد.   پیروز اصلی این انتخابات امت سلحشور و حق طلب ایران اسلامی و رهبر و مقتدای ایشان، ولی امر مسلمین جهان دامة ظله العالی است و بازنده این حماسه پرافتخار، دشمنان این ملت یعنی استکبار جهانی به سرکردگی آمریکا و صهیونیزم جهان‌خوار و وابستگان داخلی و منافقین مزدور می‌باشند.   مردم شریف ایران اسلامی با ایمان و اراده مستحکم خود، دشمنان اسلام و بشریت را به زانو درآوردند و نشان دادند که الطاف و امدادهای خداوند مشمول مردمی خواهد شد که در راه ارزش‌های دینی پافشاری نمایند؛ چراکه این سنت و وعده الهی است که :"ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم" این انتخابات این پیام روشن را داشت که هر حرکتی جدای از مقتدای امت در بین ملت جایگاهی ندارد و این امت در پیمان خود با رهبری پایدار و و مستحکم است. ان شاء الله تلاش‌ها و زحمات آحاد ملت و مسئولان و خادمان نظام، مورد رضای درگاه احدیت و نگهدار و پشتیبان این انقلاب یعنی حضرت ولی عصر (عج) قرار گیرد.   خجسته باد این پیروزی بر شما مردم شریف و رهبر معظم انقلاب اسلامی.   والعاقبة للمتقین – ستاد انتخابات مهندس سید محمد بیاتیان  



تاريخ : شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ | 12:4 | نویسنده : همشهری تو

"بسمه تعالی"

 

ضمن عرض تبریک حضور یکایک مردم فهیم و صبور بیجار

 

اعلام نتیجه نهایی انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی در حوزه انتخابیه


شهرستان بیجار


ردیف

نام و نام خانوادگی کاندیدا

میزان کل آرا

1

سید محمد بیاتیان

19589 با قاطعیت واعتمادمردم

2

مرادنیا

16654

3

زندیان

5385

4

افخمی

3001

5

گروسی

1179

6

عبداله نیا

712

7

رضایی

564

8

عذیری

550

9

مرادی

515

10

عین اله زاده

194



تاريخ : شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ | 9:44 | نویسنده : همشهری تو
سيد تبريك ميگم

 

به همه مردم بيجار تبريك ميگم



تاريخ : شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ | 9:7 | نویسنده : همشهری تو

در انتخابات شرکت می کنم چون رأی دادن حق ما است و با این حق ،  معامله نمی کنم .ما رأیمان را نمی فروشیم .  
بخشی از سخنان کشاورزان و کارگران بخش چنگ الماس - کرانی و مرکزی و نجف آباد در دیدار با سید محمد بیاتیان به تمام مردم اعلام می کنیم ، تمام مقررات انتخابات را رعایت کنند و مردم آزاد باشند و به هر کس دلشان خواست رای بدهند . اگر احیانا ً کسی گفت پول به شما می دهم ،‌اگر فقیرید پول را بگیرید و به او رای نــدهــیـد .سجل و شناسنامه تان را به او ندهید . سجل و شناسنامه شرف انسانیت فرد است و شرف و انسانیت را آدم با پول و با چیز دیگری نمی فروشد . آبروی خود را حفظ کنید  و رای تان را به کسانی که مورد اعتماد تان هستند و دین دارند و به مبدا و معاد معتقدند بدهیم  و اگر تهدیدی از طرف کسی شد گزارش میدهیم و قطعاً اطلاعات و مقامات بالاتر رسیدگی می کنند و اگر احیاناً مقررات در انتخابات رعایت نشد، وکیلی که با این وضع رای بیاورد و روی کار بیاید، رسمیت ندارد پیروزی اش مشروع نمی باشد و نمایندگی مردم بر او حلال نیست ..... . و خدایا به آبروی محمد و آل محمد در ظهور منجی عالم تعجیل بفرما

تاريخ : سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ | 8:35 | نویسنده : همشهری تو
الف )جناب اقاي مرادنیا در برنامه تلويزيوني خانه ملت كه در تاريخ 6/5/90 ساعت 13 از شبكه اول پخش شد به پيگيري وانجام كار هاي ذيل اشاره داشتيد لازم است مواردي را به استحضارشما برسانيم:

1-اعلام فرموديد پيست اسكي بيجار را پيگيري و به مرحله بهره برداري رسانده ايد ولي مردم شريف بيجار خوب مي دانند پيست اسكي در زمان جناب اقاي نيازي نماينده دور سوم مردم در مجلس شوراي اسلامي پيگيري و در ادوار بعد به بهره برداري رسيد و چند سال است كه مورد استفاده مردم قرار مي گيرد لذا ارتباطي به شما ندارد كه جز گزارش عملكردي خود اورده ايد.

2-همچنين در اين مصاحبه به جاده بيجار زنجان برق 250 كيلو ولت اشاره نموديد اين طرح ها قبلا تصويب و تامين اعتبار شده بودند و حتي عمليات اجرايي ان ها اغاز گرديده بودلذا ارتباطي به حضرت عالي ندارد !

شما از روزی به مجلس راه یافتید اصلا به فکر مردم نبودیدحال شما را چه شده كه پس از حدود چهار سال در استانه انتخابات در مجالس ختم مساجد سطح شهر مكرر تردد به عمل مي اوريد و در اجتماعات مردمي حضورسبز كه چه عرض كنم حضور رنگارنگ به عمل مي اوريد(از جمله در تاريخ 6/5/90 ) اجركم عند الله ولي مردم امثال شما را بسيار ديده اند .

ج)واحد هاي احداثي در دام شهر (جاده قروه –جنب سيلو )كه خدا را صد هزار مرتبه شكر ان هم در ادوار قبلي احداث شده بود و شما هيچ نقشي د ران نداشته ايد به منظور ايجاد اشتغال براي فارغ التحصيلان رشته هاي دامپروري و كشاورزي بوده چرا به سفارش وتاكيد و اعمال نفوذ شخص شخيص شما واحد هاي مذكور به افرادي واگذار گرديده كه داراي چندين مغازه و ساختمان و مشاغل پر در امد و غيره و ذلك هستند (جناب مكانيك خوش نامي به نام mr x كه در ستاد تبليغاتي بعضي ها فعاليتت مي كردند و هفت قران به وسط خيلي هم مايه دارند )

د)كساني در شهر فعاليت اقتصادي مي كنند و سرمايه گذاري مي كنند كه بايداز انان تشكر نمود(اجر ان ها هم عندالله )مشروط به ان كه خدايي نكرده دستشان و مغزشان و پايشان و خلاصه ما يتعلق به كج نرود. نمونه اي از اين سر"مايه"گذاري ها مركز تجاري زيبايي است (البته ميگن زيباست !!)كه چه بگويم به مثابه قوز بالا قوز در وسط شهر بيجار و به عبارتي در مساحتي بالغ بر نصف مساحت شهر احداث شده و نصف ديگر شهر خودمان و شهر هاي اطراف شده است تابلوي تبليغاتي اين شي عجاب(كه چه عوارض ها كه بابت هر تابلوي تبليغاتي بايد به شهر داري پرداخت كه اين حضرات علاوه بر اينكه ديناري نمي پردازند ارث پدرشان را هم طلبكارند انقدر اقايان همه كاره شهرمان شده اندمي ترسيم فرداپس فردا سردر فرمانداري و مهد كودك و دانشگاه مان را هم بردارندوتابلوي همان مركز تجاري شان را بزنند که خورشيد سحرگاهان از چپش بيرون مي زند و شامگاهان از راستش داخل مي رود و مورد حمايت هاي بي دريغ شخص بزرگوااااري چون شما واقع شده است و ارتباط شما با اين اقايان بووووق توسط يكي از بستگان انان در مراجع تصميم گيري شهر صورت گرفته است سو استفاده هاي در پس پرده قانون صورت گرفته(همان دست هاي پشت پرده خودمان)و نفوذي كه در دستگاه هاي مرتبط داشته اند انجام داده اند ولي حضرت عالي كه دستتون تو كاره نه ببخشيد پشت پرده است چرا حمايت مكنيد(از جمله تخلفات :داشتن اضافه بنا استفاده وام هاي بافت فرسوده و تخفيفات ويژه ي بافت فرسوده كه مختص واحد هاي مسكوني است (اين برج لايزال تجاري است)كاملا غيرقانوني است حذف پاركينگ كليه واحد ها كه در مركز شهر هم واقع شده است و چندين تخلف ديگر كه متاسفانه به دليل حمابت هاي بي دريغ شما با ان برخورد نمي شود اما اقاي بي خيال چطو شدس كه وقتي يه بنده خداي صاف و صادق بدخت بيچاره حالا سهوا اجري كج مي گذارد شما همه ي قضات را براي رسيدگي و جريمه شخص و صف الحال به صف مي كنيد .

ذ)حالا از همه اين ها بگذريم پل تفريحي سياحتي تان را كجا گذاشتيد كه ما پيدايش نكرديم (يه نگاه به جيب مبارك بندازيد شايد انجا باشد)اي بابا يادتان نيامد همان پلي كه قرار بود بخشي از جاده همدان باشد بر روي سد تلوار كه الانه نه پل هست نه حتي جاده اي كه سد را دور بزند مردم بيچاره همدان را بگو كه را ه هاي ارتباطي شان قطع شده و بي اذوقه در پشت كوه گير كرده اند اقا تا حقوق بشري مان نكرده اند يه پل چوبي طنابي لنجي قاطري چيزي براي رفت وامد بگذاريد كم براي مساله هسته اي تحت فشار نيستيم كه اين هم بشود قوز بالا قوز اخر بيچاره هاي سومالي را چه كنيم بحران اقتصادي امريكا را چه كنيم ناارامي هاي انگليس را بگو سرمربي پرسپوليس را چه كنيم اقا پل را بيخيال جاده قديمشو بچسب بذار گرفتار اين همه مشكل نشيم اقا خلاصه يه گذري بزن كه دل هم ولايتي هاي خودت شاد بشه!!....

ه)بهتر است بدانند ملت شريف شهر بيجار مثل شهرشان سربلندندو عزت و شرفشان را با ميلياردها ميليارد تومن هم عوض نمي كنند زهي خيال باطل به انان كه گفته اند راي ملت را مي خريم ولو به قيمت يك ميليون تومان (مي بيني مردم مايه دارن ديگه ما كه بخيل نيستيم مباركشون باشه ).در ضمن همين حضرات از رفقاي فابريك گروه انحرافي(فتنه جديد "جن گيرها" )هستند كه براي دست يابي به اهداف پليد خود دست به هر كاري مي زنند و سر سپردگي خود را به هر گروه و دسته اي اعلام ميدارند!!

مردم شريف و شهيد پرور بيجار مطالبي كه عنوان شد براي داغ كردن تنور انتخاباتي به نفع شخص يا جريان سياسي خاصي نيست و منظور از د رج چنين مطالبي تنوير افكار عمومي است البتته مطالب فراواني از جمله در مورد حيف و ميل بيت المال به نفع اشخاص و خروج سرمايه هاي ملي از شهرستان از جمله ميلياردها تومان عوارض دريافتي از شركت صبانور (معدن اهن شهرك)و اعتبارات تربيت بدني و توزيع ان ها در بين اقشار خاصي براي خريد ارا ي انتخاباتي اينده مي باشد وااسفا كه قيمت راي و شرف و شعورمان اينقدر ناچيز باشد و همچنين حضرات تصميماتي در خصوص به زير دندان كشيدن كارخانه گچ را دارند خدا به داد بي داد كارگران زحمت كش اين شركت برسد ما كه دادمان به جايي نمي رسد شايد اگر با هم صدا كنيم كمي از اين مشكلات بكاهيم شما را بخدا تدبيري...(گزارش مفصل اين بند در اينده اي نه چندان دور از همين مكان به سمع و نظر شما مي رسد )عوامل اين حوادث به دليل اينكه به كساني وصل اند كه هراسي از قانون و ديوان محاسبات و ساير مراجع قانوني ندارند ولي اين را بدانند كه چرخ جفاپيشه دهر به احدي لطف و رحمت ندارد و روزي به صف مي روند در ديوان محاسبا ت الهي مراقب ان صف باشيد واي از زماني كه اه مظلوم دامنتان را بگيرد .



تاريخ : دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ | 15:56 | نویسنده : همشهری تو
 

یا علی(ع) مدد/ شمارش معکوس


 برای پیروزی شروع شد

 

اکنون مردم بیجار گروس لحظه‌ شماری می‌کنند تا ولایت‌مدارانه به خلق حماسه‌ای دیگر اراده کنند و مشارکتی حداکثری در انتخاباب پیش‌رو داشته باشند.همه چیز آماده است تا کاندیدای محبوب مردم بیجار، مهندس سید محمد بیاتیان روانه‌ی خانه‌ی ملت شود



تاريخ : دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ | 15:50 | نویسنده : همشهری تو


تاريخ : جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ | 10:21 | نویسنده : همشهری تو
زندگینامه

در سال 1352 در خانواده ای متوسط در شهرستان بیجار به دنیا آمدم. دوران ابتدایی، راهنمایی و متوسطه را در زادگاهم به پایان رساندم. با ورود به دانشگاه و پذیرفته شدن در رشته مهندسی معماری، تحصیلات عالی خود را تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه دادم. در سال 1378 ازدواج نموده که حاصل آن، دو فرزند پسر به نام های سید محمدحسین و سید محمدجواد می باشد.

افتخار می کنم که فرزند سردار رشید گروس، شهید سید منصور بیاتیان هستم که نام و آوازه او را، نسل های گذشته و حال به رشادت و شجاعت می شناسند. بزرگانی همچون سردار احمدی مقدم، سردار رادان، سردار ذوالنور و سرلشگر ایزدی از همرزمان شهید بوده اند.

پس از اتمام تحصیلات، در مشاغلی مرتبط با رشته تحصیلی ام به فعالیت پرداختم. قریب به دو سال تجربه مدیریت شرکت شهر صنعتی البرز قزوین و دارا بودن 1000 واحد صنعتی ، به عنوان بزرگترین شهر صنعتی خا‍ورمیانه و بیش از 400 نفر پرسنل، تجربه گران بهایی را در مدیریت کلان و نوآوری و استاندارد سازی مدیریت برای اینجانب به ارمغان آورد.

در این خلال و به جهت ارتقاء دانش مدیریت و بهره گیری از علم روز دنیا، دوره های آموزشی ذیل را زیر نظر اساتید برجسته کشور با موفقیت سپری نمودم:

  1. مدیریت تحول استراتژیک
  2. مدیریت منابع مالی
  3. مدیریت تفکر سیستمی
  4. مدیریت تکنولوژی
  5. مدیریت تولید
  6. مدیریت بازار
  7. مدیریت منابع انسانی
  8. مدیریت اطلاعات
  9. تحلیل محیط کسب و کار
  10. مهندسی سازمان
  11. اطلاعات مدیریت
  12. آشنایی با الزامات مدیریت کیفیت (ISO)

در حال حاضر به عنوان عضو هیأت رئیسه، مدرس و مدیرکل روابط عمومی دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره) قزوین با داشتن هزاران دانشجوی خارجی از 96 ملیت دنیا، در عرصه علم و فرهنگ مشغول به خدمت می باشم.



تاريخ : جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ | 10:19 | نویسنده : همشهری تو

 

  1. حضور فعال در صحن مجلس شورای اسلامی و کمیسیون های تخصصی با هدف تصویب قوانین کارآمد و ایجاد ارتباط سیستماتیک  با سایرنمایندگان و بدنه ی دولت
  2. ایجاد سازو کار مناسب جهت بهره برداری از  آراء و تفکرات  فرهیختگان و صاحب نظران بومی با هدف جلب  مشارکت های فکری
  3. تشکیل تیم های مشورتی از تمام اقشار مردم با هدف پاسخگویی بهینه به انتظارات و خواست های مردمی
  4. توجه ویژه به حضور و نقش بانوان در بخش های مختلف فرهنگی و اجتماعی با ایجاد تشکل های مرتبط
  5. اجرای برنامه ی نظارتی خاص در چارچوب قوانین با هدف نظارت مؤثر بر امور اجرایی و دولتی جهت کیفیت بخشی به خدمات دولت
  6. تلاش و پیگیری مستمردرراستای ارتقاءجایگاه علمی واحدهای دانشگاهی شهرستان و رایزنی برای تأسیس پردیس یکی از دانشگاه های معتبر کشور در شهرستان بیجار
  7. حمایت از نیروهای توانمند، نخبه  و موفق در امور اجرایی با هدف خدمت رسانی به مردم شهر و روستا
  8. تلاش در جهت فعال نمودن پتانسیل های کشاورزی، صنعتی، تجاری، فرهنگی و ... با هدف فعال سازی بیشتر بخش خصوصی و ایجاد اشتغال
  9. تشکیل مرکز مشاوران مردمی با حضور نمایندگان شوراهای اسلامی شهرو روستا، مدیران موفق، مسؤولین دلسوز و فرهیختگان و پیشکسوتان با هدف تصمیم سازی های مؤثر در جهت کیفیت بخشی به خدمات نظام جمهوری اسلامی و پیشگیری از هدر رفتن سرمایه های مالی و انسانی در عرصه های بسترهای بهداشتی، درمانی، فرهنگی، هنری، اداری، خدماتی و عمرانی ....
  10. ایجاد بستر خاص جهت سرمایه گذاری های کلان دولتی و خصوصی در سطح منطقه  و کشور با هدف اشتغال زایی واقعی
  11. پیگیری ایجاد کارگاه های صنایع غذایی در بخش های کشاورزی، باغداری و دامداری با اولویت تولیدات بومی با هدف ایجاد اشتغال مداوم و زنجیره ای
  12. اهتمام لازم در راستای ساماندهی بیشتر بخش آب کشاورزی با هدف رشد تولیدات
  13. پیگیری ایجاد تعاونی های تخصصی مرتبط با کشاورزی، باغداری و دامداری با هدف تضمین خرید محصولات تولیدی
  14. تلاش در جهت جذب فوق العاده ی تسهیلات بخش کشاورزی، دامداری  و باغداری و نظارت بر تقسیم کارشناسی و عادلانه ی آن
  15. توجه ویژه به موضوع آموزش در بخش کشاورزی و باغداری به منظور ارتقاء بهره وری و کسب سود بیشتر در عرصه تولید
  16. سامان بخشی به مقوله خرید گندم کشاورزان منطقه با فراهم نمودن ساز و کار نرم افزاری و سخت افزاری با هدف جلوگیری از ضرر و زیان کشاورزان وقطع دست سودجویان و دلالان از سفره این قشر زحمت کش
  17. مطالعه و پیگیری زمینه های ایجاد صنایع منطقه ای در شهرهای جدید و بخش های هدف به منظور اشتغال زایی مؤثر
  18. نظارت کامل بر بخش معدن با هدف تمرکز خرید سهام برای مردم محروم مناطق روستایی و ایجاد اشتغال برای افراد بومی
  19. ساماندهی و ارتقاء شاخصهای بخش گردشگری  با حمایت از مدیران موفق
  20. حمایت از بخش دامداری با تأیید بر ایجاد و استاندارد سازی کشتارگاه های صنعتی  و تولید انبوه گوشت دام و طیور
  21. پیگیری  استقرار صنایع بسته بندی در بخش دامداری با هدف اشتغال زایی دانش آموختگان رشته های مرتبط و فعال نمودن بخش خصوصی
  22. حمایت از استقرار صنایع نگهدارنده (سردخانه های تخصصی با هدف درآمد زایی مضاعف برای دامداران و باغداران و ایجاد اشتغال های جانبی در شهرو روستا)
  23. تلاش در جهت ساماندهی بخش گردشگری و نگاه جدی به حفظ میراث فرهنگی با هدف جذب گردشگران و کانون توجه قراردادن فرهنگ اصیل منطقه
  24. پیگیری تخصیص تسهیلات تکمیلی جهت ارتقاء و سطح تولید صنایع دستی منطقه به ویژه فرش و بافته های جانبی با هدف حفظ میراث پیشینیان و ایجاد اشتغال بومی در شهرو روستا
  25. توجه کامل به زیر ساخت های ورزشی در برنامه های کشوری با هدف ارتقاء شاخص های تربیت بدنی و تندرستی
  26. تشکیل تیم مشاوران ورزشی (بخش دولتی و خصوصی ) با هدف تخصصی کردن برنامه ها و پیگیری مستمر آن
  27. حمایت قاطع از مدیران و هیئت های ورزشی موفق و تلاش جدی برای جبران خلاء های موجود و جدی گرفتن بخش ورزش
  28. پشتیبانی از بخش خصوصی و باشگاه های ورزشی با هدف ایجاد اشتغال دائم و فراگیر و ارتقاء شاخص های تندرستی
  29. پیگیری امور ارجاعی پیشکسوتان  و ورزشکاران  موفق با هدف حفظ و ترویج فرهنگ پهلوانی در میان جوانان
  30. توجه به حفظ هویت فرهنگی منطقه با ایجاد هماهنگی بین نهادها، ارگانها و متولیان فرهنگی با هدف پرهیز از موازی کاری و کیفیت بخشی به برنامه های فرهنگی و مذهبی
  31. اهتمام در جهت ایجاد زیر ساخت های فرهنگی از جمله دارالقرآن های چند منظوره و ایجاد نمایشگاه دائمی با هدف ترویج وقف قرآنی و آموزه های دینی و بستر سازی جهت ارتقاء کمی و کیفی برنامه های فرهنگی - مذهبی
  32. پیگیری تشکیل اتاق فکر فرهنگی با حضور پیشکسوتان، هنرمندان و فرهنگ دوستان با هدف مشارکت در تصمیم سازی های فرهنگی با نگاه بومی، منطقه ای و کشوری
  33. ایجاد بستر مناسب جهت فعال سازی دانش آموختگان رشته های هنری در فعالیت های فرهنگی با هدف اشتغال زایی و ترویج فرهنگ و هنر منطقه ای
  34. تلاش در جهت ایجاد ارتباطات فرهنگی با مراکز فرهنگی موفق کشوری و برون مرزی با اهتمام هنرمندان
  35. ایجاد بستر مناسب جهت فعال سازی موثر شورای فرهنگی با هدف ارتقاء و شاخص های شهری و اصلاح ساختارشهری با هدف جبران عقب افتادگی ها و اصلاح کارکرد متولیان خدمات شهری
  36. اهتمام لازم در رابطه با ارتقاء شاخص های بهداشتی، درمانی در شأن مردم
  37. برگزاری جلسات دوره ای ارتباط مستقیم با مردم، شهر و روستا
  38. ارائه گزارش عملکرد پیگیری حقوق مردم شریف بیجار و حومه در صحن مجلس و سایر ارگان ها و دستگاه های دولتی از طریق رسانه های ابواب جمعی و همچنین نشست های صمیمانه با مردم
  39. ایجاد سامانه الکترونیک ارتباط مستقیم مردم با نماینده و حذف واسطه برای ارتباط با خدمتگذار خود در مجلس شورای اسلامی
  40. اهتمام به حضور مسوولان، مدیران، تصمیم سازان و برنامه ریزان اجرایی کشور در شهرستان به منظور آشنایی هر چه بیشتر آنان با محرومیت ها و نواقص موجود با هدف اقدام سریع در رفع کاستی ها
  41. نظارت جدی بر اجرای پروژه های عمرانی در منطقه و برگزاری جلسات کارشناسی با مسوولین ذی ربط این پروژه ها به منظور پیشرفت سریع پروژه و بهره مندی سریع تر مردم از دستاوردهای نظام در منطقه
  42. توجه به چشم انداز آموزش و پرورش و تلاش در جهت کیفیت بخشی رویکرد، کارکرد و رسالت این بخش مهم و حیاتی در ابعاد مختلف مدیریت نیروی انسانی و ساختار معنوی و فیزیکی با هدف  ارتقاء بخش مهمی از زیرساخت های نظام مقدس
  43. توجه مضاعف به پیگیری حقوق بانوان طبق قانون اساسی و طرح برنامه های کارشناسی شده در جهت ارتقاء مشارکت بانوان در فعالیت های مختلف
  44. تلاش در حهت ارائه طرح های قانونی با هدف سبک سازی خدمات بانوان شاغل با حقوق برابر سایر کارمندان در راستای استحکام خانواده و تربیت صحیح آینده سازان میهن اسلامی و استفاده بهینه از توانایی های این قشر توانمند


تاريخ : پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ | 10:57 | نویسنده : همشهری تو

اکثریت چپ کرد!

او راست می شود!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به مهندس صاد- واو رای نمی دهم!

چون وقتی

 لبش را از خبر رد صلاحیتش

گاز می گرفت...

مردم شهر گاز خیزش

هنوز درصف های گاز بودند!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به آقای ب- الف رای نمی دهم!

چون 4 سال تمام

در مجلس ششم

یا خواب بود یا در غیبت...!

ولی حالا در

 مجلس سوم...

پنجم...

هفتم...

چهلم... اموات هر کسی!

گریبان چاک می کند

و در عزایش

 اشک تمساح می ریزد!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به آقای پ- لام رای نمی دهم!

چون این روزها

بین مردم شهرش

سیم کارت تلفن همراه

 توزیع می کند!

بیچاره مردم شهر

که خبر ندارند

این سیم کارت ها

بعد از انتخابات آنتن نمی دهد!

و...

((مشترک مورد نظر بعد از نمایندگی

 در دسترس نمی باشد))

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی به آقای شین-گاف رای نمی دهم!

چون قول داده اگر رای آورد

از هویزه تا فکه

 مترو بکشد!!

تا ما به برکت

 این پروژه فرهنگی اقتصادی

دفاع مقدس را فراموش نکنیم

...ایضا nestle را!

...ایضا coca-cola را!

و همچنین

شهدا را...!

من در انتخابات شرکت می کنم

ولی نمی دانم

 بین این همه ...

 ببخشید نامزد...

 به چه کسی رای بدهم؟

             .......................



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ