تاريخ : یکشنبه دوم تیر 1392 | 16:52 | نویسنده : همشهری تو

گفتم که خدا مرا مرادي بفرست

توفان زده‏ ام مرا نجاتي بفرست

فرمود که با زمزمه يا مهدي

نذر گل نرگس صلواتي بفرست

جمعه ها! طبع من احساس تغزل دارد ..... ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم ..... مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت ..... فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز؟ ..... ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز ..... می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت ..... یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها ..... تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد

اللهم عجل لولیک الفرج

 

--------------------------------------------

یکشنبه 2 تیر1392 ساعت: 17:33 توسط:سیما
خوب میشناسمت اقاجان؟!
میشناسمت.
میپرسند:می شناسیش؟
میگویم:خوب خوب!
شک میکنم.البته نه خوب خوب ولی امیدوارم بهتر از دیگران.
میگویند :پس از او بگو!
میگویم:از کجا شروع کنم.
میگویند :از هر کج که میخواهی از صفات اخلاق و ظاهرش.
میگویم:ظاهرش جوان و نیرومند رنگش گندمگون بلند پیشانی بینی گشیده و زیبا چشمان سیاه و درشت ابروانی پر پشت و برجسته شانه ای پهن موهای مجعد و خالی پر گونه.
میپرسند:اخلاقش؟
میگویم:اخلاقش عین پدران بزرگوارش است مایه ارامش برکت هدایت داناتر و با درایت تر از همه غذایش نان جوین صبر پیشه با صلابت عابد ترین دلیرترین و جواد.
میپرسند:محل زندگیش کجاست؟
پاسخ میدهم:نشانی اش را به من نداده البته نمیشود گفت نداده ولی خوب...
میگویند:خودت هم فهمیدی چی گفتی؟!!
میگویم:راستش فرموده هر وقت کارم داشتید کجاها بیاید ولی محل زندگی فعلی اش را نمیدانم اگر محل زندگی گذشته یا اینده اش را بخوهید بلدم.
تعجب میکنن:اینده اش را؟؟!!
میگویم:بله قرار است بعد ها در کوفه ساکن شود مثل پدر بزرگوارش امیر المومنین(ع).
میپرسند:حالا قرارتان کجاست؟
جواب میدهم:خیلی جاها.مثل جمکران همین نزدیکی است البته گاهی خودش به بعضی بامعرفت ها سر میزند.
میپرسند:چه جور ادمی است؟
میگویم:یا علی بگی تا اخرش همراهت است تو او را فراموش میکنی اما او تو را فراموش نمیکند.
میپرسند:جوری حرف میزنی که انگار فامیل یا خویشاوند هستید!
میگویم:بله نسبتی داریم.
میپرسند:چه نسبتی؟
میگویم:مولایم هستند.
گفت و گو تمام میشود.از هم که جدا میشیم رو میکنم به شما که نمیدانم کجا هستی و میگویم:
درست گفتم اقا جان؟!!اگر چیزی اشتباه گفتم اگر لاف زدم شما ببخشید.
ابرو داری کردم اخر زشت است جلوی دیگران بگویم مولایم را خوب نمیشناسم

------------------------------------

 

یکشنبه 2 تیر1392 ساعت: 22:30

توسط:ارمیتا

همشهریان گلم عیدتون مبارک.سیما جون مرسی عزیزم مطلبت عالی بود واقعا چقدر ما مولامون رو میشناسیم!!!!!



تاريخ : یکشنبه دوم تیر 1392 | 9:28 | نویسنده : همشهری تو

شنبه 1 تیر1392 ساعت: 22:32

توسط:تنها

مثل این که جریان داره جذاب میشه منم هستم

----------------------------------

شنبه 1 تیر1392 ساعت: 22:44

توسط:ali

لیلا جان نظر خوبی داری میتونیم با کمک همدیگه شهرمون رو درست کنیم.به نظرت مشکل شهربازی چیه؟داداش امیر میشه ادرس ایمیلت رو داشته باشم؟دست در دست هم دهیم به مهر تا بیجار خویش را کنیم اباد

 

----------------------------------------------------

شنبه 1 تیر1392 ساعت: 22:59

توسط:معلم

سلام ممنون به خاطر وبلاگتون میشه بگید تو جهاد دانشگاهی تابستون چه کلاس هایی برگزار میشه شنیدم شما اونجا فعالیت دارید اگر کمکم کنید ممنون میشم

-------------------------------------

 

 

یکشنبه 2 تیر1392 ساعت: 0:20

توسط:منم هستم

سلام به نظر من یکی از معضلات بیجار بلوار است شما نظرتون چیه

---------------------------------------------------

 

یکشنبه 2 تیر1392 ساعت: 0:29

توسط:ارمیتا

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه منم یکی از همشهری های شما هستم که توی ارومیه زندگی میکنم وبلاگ شما رو اتفاقی پیدا کردم به نظرم وبلاگ خیلی خوبی است البته با تلاش بیشتر و کمی توجه میتونه بهتر از این هم بشه به هر حال ممنون که به فکر بیجار هستید.هیچ جا مثل شهر خود ادم نمیشه من که عاشق بیجار هستم ولی متاسفانه وقت نمیکنم زود زود بیام بیجار.خواهشی ازتون دارم اگر میشه لطف کنید اسم بقیه وبلاگ های بیجار رو تو وبلاگتون بذارید تا استفاده کنیم.دلم برای بیجار و شهربازی و بلوار یه ذره شده قدر شهرمون رو بدونید.ممنون.

 

-----------------------------------------

مدیریت وبلاگ :

با عرض سلام و تشکر از همه دوستان خوبم هر نوع خبرو يا عكس  داشتید با ایمیل من در تماس باشید این ادرس ایمیل من به امید خدا بتونیم با کمک هم یه وبلاگ توپ داغ داشته باشیم و از این طریق صدامون رو به گوش مسولان شهرمون برسونیم اینم ادرس ایمیل من

 

abr135amir@yahoo.com

 

--------------------------------------------------

یکشنبه 2 تیر1392 ساعت: 17:56

توسط:ارمیتا

مرسی که نظرم رو تو صفحه اصلی نوشتی.من هنوز منتظر اسم وبلاگ ها هستم

 

مدیریت وبلاگ :

من ادرس وبلاگ دوستان رو ندارم اگه کسی میدونه بگه تا من بزارم



تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد 1392 | 19:56 | نویسنده : همشهری تو
         انتخاب تو امید به فردای بهتر است همشهری

 

 

* کارشناس فنی فرمانداری شهرستان بیجار
* مهندس پایه 2 نظام مهندسی شهرستان بیجار
* کارشناس رسمی دادگستری در رشته راه و ساختمان
* رئیس هیات مدیره مسکن مهر بیجار
* بازرس فنی اتحادیه تعاونی مسکن مهر بیجار
* نایب رئیس انجمن حمایت از حقوق مصرف کنندگان استان کردستان
* رئیس انجمن حمایت از حقوق مصرف کنندگان شهرستان بیجار



تاريخ : شنبه یازدهم خرداد 1392 | 17:41 | نویسنده : همشهری تو
مهربانتر از مادرم دلسوز تراز پدرم

 

 

مادربزرگ از قبيلۀ سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می‌گفت

چادری از ابريشم ايمان به سر داشت

قلبش به عرش خدا می‌ماند

که به اندازۀ حقيقت خدا بزرگ بود

و من صدای خدا را

از ضربان قلب او می‌شنيدم

و بی آن که کسی بداند

خدا در خانۀ ما بود

و بی آن که کسی بداند

آفتاب از مشرق صدای مادربزرگ طلوع می‌کرد

 

مادربزرگ از قبيلۀ سبز نحابت بود

چادری از ابريشم ايمان به سر داشت

پيشانيش به مطلع عاشقانه‌ترين غزل خدا می‌ماند

که من هر روز آن را

با زبان عاطفه زمزمه می‌کردم

و آن گاه با تمام ايمان در می‌يافتم

شعر خدا يعنی چه؟

 

مادربزرگ از قبيلۀ سبز نجابت بود

و به زبان مردم بهشت سخن مي‌گفت ...



تاريخ : دوشنبه ششم خرداد 1392 | 10:5 | نویسنده : همشهری تو
 
عکس نوشته های طنز خرداد 92





تاريخ : شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 | 9:39 | نویسنده : همشهری تو
در مکّه دیدم
خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته ...
و انسانها به دور ِ خویش میگردند!
در مکّه دیدم
هیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست!
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید
غافل از اینکه آن دوره گرد، خود ِ خدا بود!

در مکّه دیدم، خدا نیست!

و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم

و درهمان نماز ساده ی خویش، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم
آری ...

شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست

که خدایی در آن نیست ...!

حسین پناهی



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 10:14 | نویسنده : همشهری تو



 


آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!


آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است!


اتوبوس من غصه نخور، منم یه روز بزرگ میشم ! ( ژیان )


اگر از عشقت نكنم گریه و زاری به جهنم كه مرا دوستم نداری !


اگه الله كند یاری چه اف باشد چه سوسماری !


اگر خواهی بمیری بی بهانه بخور ماست و خیار و هندوانه !


ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم تو عشق گل داری، من عشق گل اندامی !


ای روزگار با ما شدی ناسازگار!


بپر بالا كه گیرت نمیاد !


باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم من خودم گل دارم و محتاج یك گل نیستم!


بحث۳۰یا۳۰ ممنوع !


بخور و بخواب كارمه الله نگهدارمه!


به مادرت رحم كن كوچولو ! نوكرتم ننه!


بهتر از من چه كسی
جواب :به تو چه فضولی ؟


تا جام اجل نكردم نوش هرگز نكنم تو را فراموش !


تا سگ نشوی كوچه و بازار نگردی تا كوچه و بازار نگردی نشوی گرگ بیابان!


تاكسی نارنجی از من نرنجی!


تجربه نام مستعاری است كه بر خطاهای خود میگذاریم!


جرم به دنیا آمدن "شهرت = پشیمان - نشانی = بی نشان" !


جون من داداش یه خورده یواش!


جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!


داداش مرگ من یواش امان از دست گلگیر ساز و نقاش!


درخت مكر زن صد ریشه دارد فلك از دست زن اندیشه دارد!


در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!


دلبرا دل به تو دادم كه به من دل بدهی دل ندادم كه به من ساندوچ و دلمه دهی!


دلبری دارم چو مار عینكی خوشگل و زیبا ولی كم پولكی!


دنبالم نیا آواره میشی!


دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!


دو دو تا هفتا كی به كیه!


حالا كه خر تو خره ماهم پیرایدم ( ژیان ) !


رخش بی قرار!


رفیق بی كلك مادر!


رنج گل بلبل كشید و برگ گل را باد برد رنج دختر مادر كشید و لذتش داماد برد!


رود میرود اما ریگذارش میماند!


زندگی بدون عشق مثل ساندوچ بدون نوشابه هست!


زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون كش هست!


ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود ز شهر و خانه ام آواره بنمود!


سر پایینی نوكرتم سر بالایی شرمندتم ( ژیان )


شب و روز رانندگی در جاده ها كار من است از خطر باكی ندارم چون خدا یار من است!


عشق میكروبی است كه از راه چشم وارد میشود و قلب را عاشق میكند!


قربان وجودی كه وجودم ز وجودش بوجود آمده است!


كوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نكرد جاده از افتادگی از كوه بالا میرود!


گاز دادن نشد مردی عشق آن است كه بر گردی!


گدایان بهر روزی طفل خود را كور میخواهند طبیبان جملگی خلق را رنجور میخواهند!
تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم بنازم مطربان را كه خلق را مسرور میخواهند!


گلگیرم ولی گل نمیگیرم!


یه بار پریدی موتوری دو بار پریدی موتوری آخر می افتی موتوری


لاستیك قلبمو با میخ نگات پنچر نكن


بوق نزن ژیان میخورمت


بر در دیوار قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من بی سوادم


پشت یه ژیان هم نوشته بود: جد زانتیا


قربان وجودت که وجودم زوجودت بوجود آمده مادر


شتاب مكن، مقصد نهایی خاك است


رادیاتور عشق من از بهر تو، آمد به جوش
گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم


تو هم قشنگی


کاش جاده زندگی هم دنده عقب داشت


سر پایینی برنده
سر بالایی شرمنده


داداش مرگ من یواش


كاش میشد سرنوشت را از سر نوشت


تند رفتن که نشد مردی
چشم انتظارم كه برگردی


یا اقدس
یا هیچكس


زندگی نگه دار پیاده میشم
آیی بی وفا کجا میری
اونطرفی که ورود ممنوعه


محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم برنمیدارد


دریای غم ساحل ندارد


بابا تو دیگه کی هستی


قربون دل غریب پرستت


خوش غیرت


بی تو هرگز ............ باتو ؟؟؟؟ عمرا


از عشق تو لیلی ........... رفتم زیر تریلی


دنبالم نیا اسیرم می شی


همه از مرگ می ترسند من از رفیق نامرد


به مد پرستان بگو آخرین مد کفن است


چون تکی با نمکی


التماس۲A !


در پناه مولا



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 9:51 | نویسنده : همشهری تو


تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 | 9:56 | نویسنده : همشهری تو

عاطفه به این میگن... کاش ما بزرگترا هم مثل این بچه بودیم؛شاید هرگز مادرش اونو توو آغوش نگرفته باشه اما محبتش بی چشم داشته.آفرین بزرگ مرد کوچک...




تاريخ : یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 | 11:45 | نویسنده : همشهری تو
دست و پا چلفتی ...

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net



وقتی گیس و گیس کشی میشه ...

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

بدو برو ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 | 18:45 | نویسنده : همشهری تو

یک روز معمولی در خوابگاه پسران !



خروس غیرتی به این میگن !



من ، وقتی از بابام پول تو جیبی میخوام !

http://www.uploadtak.com/images/t5857_thyj.gif


مدیر کارخونه ای که این آلودگی های صوتی رو پخش کردی همه جا

آیا میدانی به اندازه پولی که به جیب زدی

ده برابرش فحش های کاف دار برای خودت خریدی ؟!


خدایی قبول دارین ؟


http://www.uploadtak.com/images/y6446_vtgtrg.gif



قیافه پسرا وقتی از جلوی دخترا رد میشن !


یکی از اتفاقات گند زندگی !



کدوم بیشعوری سوسیسا منو اینجوری کرده ؟!؟


شرح در عکس !



بدون شرح !



خب دیگه خسته شدم این آخر دیگه حالی برام نمونده 

خدا نگهدار تا برنامه بعد ….!




تاريخ : یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 8:42 | نویسنده : همشهری تو

 

اقای عموزنجیرباف

 

ملوان زبل Popeye

ملوان زبل

عکس های خنده دار و دیدنی آخر هفته (54)  www.taknaz.ir

ب نظرتون چی داره بهش میگه؟؟؟؟

 

 

 

inline image 5

 

 

[عکس: 27818753330099272674.jpg]

جهت شادی روح پلیس ناکام اجماعا کف مرتب ، شله شله ...

 

http://www.imgiran.com/images/mavgdhj437sm1zrzlsel.gif
 

آخیش جون مادرت بمال تازه داره خستگیم در میاد.


خنده

 inline image 4

 

چی ممنوع نیست؟

 

 

 

   

 

 



تاريخ : جمعه سی ام فروردین 1392 | 12:26 | نویسنده : همشهری تو
 

 

               برو به ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 9:44 | نویسنده : همشهری تو
همـــ92ـــدم 9
 
 
این قدر پی قبر من مظلومه نگردید
هرجا دلتان می شکند ، قبر من آنجاست.



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 19:52 | نویسنده : همشهری تو


تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 12:6 | نویسنده : همشهری تو

سوژه های جالب و خنده دار وطنی










ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 | 10:23 | نویسنده : همشهری تو
یکشنبه 11 فروردین1392 ساعت: 10:36 توسط:اعظم

سلام سال نو مبارک ممنون از وبلاگ خوبتون
می خواستم بگم وبلاگتون کامل نیست شما میتونید از عکس های قدیمی ساکنان بیجار هم در وبلاگتون استفاده کنید مثلا ساکنان دهه ی بیست یا کمتر یا بیشتر و از دیگران هم بخواهید اگر عکس های قدیمی دارند برای شما ارسال کنند که برای همه تجدید خاطر بشه وبلاگتون خیلی کامل میشه میتونید از آرامگاه های عزیزان که در کنار ما نیستند عکس بگیرید و در وبلاگ قرار دهید با تشکر

 

---------------------------

مدیریت وبلاگ: دوستان اگه کسی عکس قدیمی داره برام ایمیل کنه ممنون میشم اینم ادرس ایمیل من

abr135amir@yahooo.com

تاريخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 10:30 | نویسنده : همشهری تو
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد
رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت
را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

 

کاریکاتور روز



تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 18:26 | نویسنده : همشهری تو

عکس نوشته های طنز و جالب
 

 

 

زنم بهم گفت ۵ دقیقه دیگه اماده میشم !

الانم فریز شده در خدمت شما هستم !

aks-neveshte-radsms-01

 

خدایا وقت کردی این رو هم شفا بده

الهی آمین :D

aks-neveshte-radsms-45

 

برو ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 17:52 | نویسنده : همشهری تو

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد)

بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد....


در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به

مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر

لباسهایشرا عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش

را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین

افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف

مسجدادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد

چراغ بدستدر خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز

بخواند.مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را

می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز

بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب

جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن

شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد

برگشتید،خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین

خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد،

بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد

خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن

شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم



تاريخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 15:51 | نویسنده : همشهری تو
خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد،
از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود
تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.
و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.
و تو علف خواهی خورد
و از عقل بی بهره خواهی بود
و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
 
Picture of a Donkey
Kicking out one Hind Leg

خر به خداوند پاسخ  داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است.
پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم
و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد


خدا سگ را آفرید و به او  گفت:
 تو نگهبان خانه انسان خواهی بود
و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.
تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد
و سی سال زندگی خواهی کرد.
تو یک سگ خواهی بود.

 
excited alert puppy wagging
his tail with a bone in his mouth 

سگ به خداوند پاسخ  داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.
کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم
و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

خدا میمون را آفرید و به  او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید
و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد
و بیست سال عمر خواهی کرد.
و یک میمون خواهی بود.

 
Picture of a Cute Little Monkey with Big
<br /> Ears
میمون به خداوند پاسخ  داد:
بیست سال عمری طولانی است،
من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.


و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و  به او گفت: تو انسان هستی.
تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.
تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی
و سروری همه موجودات را برعهده بگیری
و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.
و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

 
goofy
looking man with his tongue hanging out wearing a smiley face tie

انسان گفت:سرورم!
گرچه من دوست دارم انسان باشم،
اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.
آن سی سالی که خر نخواست ،
آن پانزده سالی که سگ نخواست
و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند،
به من بده.


و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند !!
 
Picture of
 a Father Giving his Son a Horse Ride
و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد
 
 
frantic dad trying to multi task
and work on the computer and iron at the same time with children causing
chaos

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

 
Picture of an Angry Old Man
Waving his Cane

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!


تاريخ : شنبه پنجم اسفند 1391 | 9:31 | نویسنده : همشهری تو

اين هم يه نوع بي خانمان

اين هم يه نوع فضاي سبز

اين هم يه نوع نبرد

اين هم يه نوع وانت

اين هم يه نوع ورزش كردن

اين هم يه نوع حمل مسافر

ابن هم يه نوع همزيستي

 



تاريخ : جمعه بیست و نهم دی 1391 | 12:20 | نویسنده : همشهری تو


تاريخ : چهارشنبه بیستم دی 1391 | 16:59 | نویسنده : همشهری تو

آهنگ: بدمست(حسین صفامنش)
(لحجه کرمانشاهی)
قبل از استفاده از کد ٬ میتوانید آهنگ را بشنوید



کد این آهنگ :

-----------------------------------------------------------------

 آهنگ : "دلا "(حسین صفا منش)
(لحجه کرمانشاهی)
قبل از استفاده از کد ٬ میتوانید آهنگ را بشنوید



کد این آهنگ :


برچسب‌ها: کد اهنگ کوردی

تاريخ : چهارشنبه سیزدهم دی 1391 | 17:44 | نویسنده : همشهری تو

عکس......



تاريخ : جمعه هشتم دی 1391 | 17:8 | نویسنده : همشهری تو
http://s2.picofile.com/file/7581982896/481050_493471950666933_2085078001_n.jpg

دنیای مجازی هم عالمی دارد

به اندازه دنیای واقعی تو را غرق می کند روزهای تلخ و شیرین دارد تلخ می نویسم همسایه بلاگی ما می آید می خواند و دلداریمان می دهد

همبلاگی چند خیابان آن طرف  تر می آید اما خاموش و ساکت تلخ نوشته های ما را کپی می کند و شیرینی هایش را ملعبه ای برای عشقبازی هایش ذخیره می کند

در دنیای مجازی بیشتر آدمها تحصیل کرده از دانشگاههای معروفند اکثر آنها شرکت های خصوصی دارند وبیشتر آنها به ظاهر هیچ مشکلی در زندگی ندارند

اما وقتی وارد دنیایشان می شوی مردها دردشان مشترک است و زنها هم دردهایشان همرنگ است

دنیای مجازی جاییست که نباید صداقت داشت  که اگر صادق باشی زودتر از تصورت یا باید کنار بروی یا کنارت می زنند

کافیست برگهایی از زندگی تو را کشف کنند آنوقت دیگر جذابیتی برایشان نداری

باید گنگ باشی  نه خودت را نشان دهی و نه "خود" درونت را آشکار کنی

همیشه باید برای کشف  کردنت تلاش کنند تا برایشان مهم باشی

و دیگر اینکه دنیای مجازی به من یاد داد حتی مزخرفترین آدمها هم می توانند طرفدار داشته باشند

اما با تمام  دغدغه هایش باز هم دل خوشیهایی دارد که در دنیای واقعی وجود ندارد

همین که می آیی می بینی مثلا ساعت 3 نیمه شب دوستی به یادت بوده و برایت کامنت گذاشته  رنگ زندگیت را زیبا می کند

حریمها را خودت مشخص می کنی و مجبور نیستی تن دهی به چیزی  که تحمیلت کنند

هر وقت دوست داشتی می آیی و هر وقت حوصله نداشتی نمی نویسی

دنیای مجازیم را با تمام فراز و نشیبها و تلخ و شیرینی هایش دوست می دارم چون در فانتزی ترین رویاهایم از دنیای واقعی شیرین تر است



تاريخ : پنجشنبه سی ام آذر 1391 | 13:4 | نویسنده : همشهری تو

حق این دانش آموز چه نمره ایست؟؟؟


خودتان قضاوت کنید:


درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در آخرین جنگش...

اعلامیه استقلال آمریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه…

علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج...

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات...

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام...

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب...

اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد...

یک آدم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست شبها می خوابد...

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست

دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید

کلا چه خوهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ...

اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند

چهارنفر آن را درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچی چون دیوار قبلاً ساخته شده...

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون آن که ترک بردارد؟

زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد...



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 | 18:58 | نویسنده : همشهری تو


کاش ما آدما جای اينکه طول سال و ول کنيم و

 شب یلدا

 رو که فقط يک شبه اونم به خاطر فقط 1 دقيقه بيشتر بودنش

جشن بگيريم

 نهايتا هم با يه مسيج به کسايي که دوسشون داريم

ميگيم به يادشونيم ،

کنار هم ديگه با عشق زندگی کردنٍ

هميشگی رو از دونه های اَنـــــــــــــــــار ياد می گرفتيم !!!
.
.
.
يــــلـــــــــــداتون پيشاپيش مبارکـــــــــــــ ...



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 14:38 | نویسنده : همشهری تو

برای رسیدن به محل امام زاده حمزه عرب قسمتی از مسیر را می توان با خودرو رفت اما پس از طی مسافتی خودرو از ادامه راه می ماند و باید پیاده از کوه بالا رفت ... کمی بعد به راه پله ای سنگی می رسیم که حدود ۶۰۰ پله دارد و پیچ در پیچ از کوه بالا می رود. باید دست مریزاد گفت به استادکاران و مهندسانی که با اینهمه زحمت و مشقت مسیر را برای زائرین هموارتر نموده اند. چون راه پله بسیار طولانی است من عکسها را در ۴ محل برداشته ام که از قسمتهای پایینی مسیر تا چشم اندازی است که به بقعه ی متبرکه ی امام زاده حمزه عرب می رسد.

مسیر یک - عکس از تختی

 

مسیر دو - عکس از تختی

 

مسیر سه - عکس از تختی

 

مسیر پایانی - عکس از تختی



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و پنجم آذر 1391 | 20:5 | نویسنده : همشهری تو
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!
 
عجایبی بسیار خنده دار که فقط در ایران می توان دید!


تاريخ : جمعه بیست و چهارم آذر 1391 | 12:42 | نویسنده : همشهری تو
هر سایه

هر سایه

هر سایه

هر سایه

هر سایه



تاريخ : شنبه هجدهم آذر 1391 | 12:5 | نویسنده : همشهری تو

کنولوژی نانو در فناوری انتقال مایعات

http://upcity.ir/images/46886068859853020073.jpg

Modern refinery

New piping and instrument device


نمونه آزمایشگاهی در اصفهان

http://upcity.ir/images/33768893654124645632.jpg

و محصول نهایی در حال استفاده در لرستان



تاريخ : جمعه هفدهم آذر 1391 | 17:18 | نویسنده : همشهری تو
فرزندان متولد دهه۵۰ و اوايل دهه 60
در ایران





                                         ------------------------------------------------------------------
 
 
...ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
کارتونهایی که بچه یتیم ها ، قهرمانهایش بودند

ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک هایی به شکل نارنجک،
و می فرستادیم جبهه
......
 
دهه های فجر، مدرسه هایمان را تزئین می کردیم 
توی روزنامه دیواری هایمان ، امام را دوست داشتیم

 
آدمهای ریش بلند ،قهرمان هایمان بودند
آنروزها، هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند.. وهنگامی که این قهرمانان، عراقی های شکم قلمبه را توی فیلمهای سینما می کشتند ،برایشان سوت می زدیم

شهید که می آوردند، از ته دل زار زار گریه می کردیم 
اسرا که برگشتند، شاد شاد خندیدیم 
 
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم 
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
 
...ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
 
...ما چیپس نداشتیم که بخوریم  
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم 

...ما ویدیو نداشتیم 
...ماهواره نداشتیم  

ما را رستوران نمی بردند که بدانیم همبرگر، کرم کارامل
و جوجه کباب چه شکلی است
  

....ما خیلی قانع بودیم به خدا  

 
صحنه دارترین تصاویر عمرمان، عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی... یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش انگلیسی
 
A.B.C.D

زنهای فیلمهای تلویزیون ما ،
توی خواب هم روسری سرشان می کردند
حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند

ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند   

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم 
موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم

جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
 
ما خودمان خودمان را شناختیم
 جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم 
بدنمان را ...هیچکس یادمان نداد
 
....و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
نسلی که عشق و حال هایشان را توی دیسکوها، کاباره های لاله زار و شهرنوها کرده بودند 
و نسلی که دارد با فارسی وان ، من و تو ، ایکس باکس و
 فیس بوک بزرگ می شود 

و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند
 
....ما نسل سوخته  هستیم انصافا


تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 8:27 | نویسنده : همشهری تو


دوچرخه ديده بودم ...
سه چرخه هم ديدم ...
چهار چرخه هم ديدم ...
اما هيچ وقت نميدونستم که يک چرخه هم وجود داره!!!
به چشماي معصومش دقت کردي؟
مي ترسه همون يه چرخه رو هم ازش بگيرن.
گاهي وقت ها بايد دردت بيايد تا بفهمي درد چيست
!!؟؟


تاريخ : یکشنبه دوازدهم آذر 1391 | 9:49 | نویسنده : همشهری تو

 

خدایا سایه ی  پدرو مادر  رو از سر  هیچ بچه ای کم نکن.....



تاريخ : پنجشنبه نهم آذر 1391 | 16:56 | نویسنده : همشهری تو
 
تو رو خدا ببینید چه بامزه ان اینا اگه اسلامی بشن....  



تاريخ : پنجشنبه نهم آذر 1391 | 12:37 | نویسنده : همشهری تو

 

من خواب دیده‌ام خون را که در زیر پوست سیاه شهر موج می‌زد.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 8:56 | نویسنده : همشهری تو

انتهای این جاده های پیر
آه از این جاده های بی انتها
آه از این همه راه های بی پایان

با من بگو که
در انتهای این جاده های پیر
چه کسی در انتظار ماست!؟!؟
 



تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | 9:6 | نویسنده : همشهری تو



تاريخ : جمعه دوازدهم آبان 1391 | 11:1 | نویسنده : همشهری تو



تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | 16:21 | نویسنده : همشهری تو

با تو ام خودشیفته !

برادر شهیدم سینه اش را سپر کرد تا تو در امان باشی

و تو سینه ات را مقابل دشمن برهنه کردی تا خون پاکش را لگد مال کنی .

گلشیفته فراهانی ، برهنگی ، حجاب ، شهید



تاريخ : پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 11:40 | نویسنده : همشهری تو
خب اینم از عکس ها:


توضیحات :این یارو یه سیلی میخوره.. اولش واکنش نشون نمیده اما بعدش یهو خودشو میندازه زمین.. :دی


توضیحات :ماشاالله بچه ژیمناستیک کاره... :ایکس

توضیحات : این مرده با قدرتش بچه رو کله پا کرد... :دی

توضیحات : این یارو که آبی پوشیده هی داره با توپ مسخره بازی در میاره.. بعد اون زرده حوصله ش سر میره با ی چیزی یارو رو میزنه.. :)



تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | 12:50 | نویسنده : همشهری تو
اگـه دیــر رسـیدی این کـارروانـجـام بـده....))))

چیزی نشد که!!! کسی ندید

 

 

و در آخر

معرفی افسانه ای جدید

سوژه ی آینده ی کتاب های دبستان

ابر ایثارگر ایرانی که جان صد ها نفر را نجات داد

هرکوووووول فدااااکااااااار87962_cup.gif



تاريخ : شنبه پانزدهم مهر 1391 | 13:33 | نویسنده : همشهری تو

به به خدایی چه کیفی میده یکی رو اینطوری بترسونی

عاشق این کارام

 



تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 19:35 | نویسنده : همشهری تو
برای دیدن به ادامه مطلب بروید
برچسب‌ها: عکس, نــامردی دو پسر در حق یک دختــر

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 | 12:42 | نویسنده : همشهری تو

عکس کسی که خیلی دوسش دارم

 

 



تاريخ : دوشنبه ششم شهریور 1391 | 20:41 | نویسنده : همشهری تو
پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است
 
------
مادر
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت… 
                            ولی مادر دیگر در این دنیا نبود... 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 | 10:26 | نویسنده : همشهری تو


چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,

ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد


تاريخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 | 20:33 | نویسنده : همشهری تو
خدایا

شب قدر است و قدر شب قدر تو میدانی

به قدر من ننگر، قدر خویش اعطا کن . . .

آمین




خدایا در این شبهای قدر قدم هایی را که برایم بر می داری بر من

آشکار کن تا درهایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم


و در هایی را که به رویم می بندی به اصرار نگشایم..

 



الهی امشب که همه قرآن به سر می کنند،

به ما توفیق بده قرآن را به دل کنیم..




آری ما را بر عظمت و شناسایی شب قدر راهی نیست

تنها می توان درزیر باران رحمتش ایستاد تا برما ببارد

و جانهایمان را از آب زلال خود شست وشو دهد و پاک سازد..


و کنون وقت دعاست

وقت شکر از کرم و لطف خداست

وقت عاشق شدن و مهر و صفاست

وقت امید بر قلم عفو خداست

التماس دعا


 

شب قدر

شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود.

در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جُست.

باید به یاد روی آن محبوب عزیز،

آن یار پنهان رخسار،

عاشقانه نالید و دیدار روی او را از خدا طلبید.

به امید ظهورش




آمده‌ام ای خوب‌ترین!

ای بهترین!

ای مهربان‌ترین!

تا در میهمانی بندگانت مرا نیز بپذیری

و بخشش گناهان را بدرقه ی راهم کنی.


الهی العفو ، العفو ، العفو


امشب رحمت دوست جاریست

مانند رود

نه

مانند باران

اگر دلتان لرزید

بغضتان ترکید

کسی اینجا

محتاج دعاست


شهادت مولا امیرالمومنین تسلیت باد.

ܓܨܓܨܓܨ

طاعات و عبادات قبول، التماس دعا



تاريخ : شنبه چهاردهم مرداد 1391 | 16:16 | نویسنده : همشهری تو


از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم
مثلا با خنده های بی دلیل
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعرهای عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز روبراه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم
چقدر حقیریم ما...
چقدر ضعیفیم ما...
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند، آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد



حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند
روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد



دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها



ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود که بگویند ما خیلی خوبیم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله
و این است پایان سایه روشن هستی ...




  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ