اشتباه کلیک نکردی اگر ایرانی هستی بخون ....
تاریخ مقاله 5/1/1391

مقاله زیر رو که خوندم دلم گرفت ، دلم از این همه ظلم گرفت ,دلم از این همه مظلومیت گرفت ، مظلومیت شهیدان ، مظلومیت جانبازان که تنها در جنگ و حفظ مرزهای ایران و دفاع از کیان مملکت کشته نشدند بلکه هر روز در این سالها هر روز کشته شدند ولی اینبار نه به دست صدام خونخوار و کشورهای حامی اش بلکه بدست خودی ها ....

وقتی هر مسئولی در این مملکت هر جا که خود را بی نیاز از پاسخ دید شهدا را سپر بلا کرد ، وقتی هر کس خواست رای بیاورد نزدیک انتخابلت دم از کشور میراث شهدا زد ، وقتی مردمی که با سختی و مشقت بیش از 30 سال کمبودها و تحریم ها و تهدیدها را تحمل کردند و در کنار فقرشان برج سازی و زمین خواری و اختلاس و زد و بندهای مدافعین شهادت را دیدند ، وقتی خیابانها جولانگاه ماشین های آنچنانی آقا زاده ها شد ، وقتی اختلاس های آنچنانی و استفاده از رانت ها زاهدین مدافع شهدا را به زراندوزان جدید نبدیل کرد ....

کار به جایی رسیده که در حالی که سازمان ملل که ابزار دست زورگویان است عراق را متجاوز اعلام می کند باز برخی میگویند مقصر ما بودیم جنگ شروع شد ، و وقتی بخش وسیعی از خاک ایران در دست عراق بود میگویند چرا جنگ را به توصیه عربها و غرب تمام نکردیم , برای شهید فهمیده صدها جوک درست میکنیم ,اسم کوچه امون اگر اسم شهید باشه کلاس نداره , کوچه نسترن ملکش ارزشمندتر از کوچه شهید باکریه ، کیف می کنیم عقلمون رسید اونموقع جبهه رو پیچوندیم ، اصلا از نظر ما اونهایی که رفتند جبهه یه مشت ادم بیسواد ، دهاتی ، مغزشویی شده بودند و خوب شد ما با کلاس ها گول نخوردیم ....

تلویزیون اونقدر در اثر سو مدیریت شهید شهید کرد و اونقدر برنامه های بی محتوای به خورد مردم داد تا اینکه وقتی گزارش مصاحبه با مادر چهار شهید رو پخش میکرد اگر نمی زدیم بی بی سی کلاه قرمزی و غیره رو ترجیح میدادیم و اگر نگاه هم میکردیم وقتی این مادر دلسوخته که میگفت اصلا پشیمان نیست و افتخار میکند مادر شهید است چشمها رو می بستیم و دهان باز می کردیم و میگفتیم بابا این اصلا حس مادری ندارد یا اینکه ببین بار خودشو چه جوری بسته حسابی بهش میرسن ....

ولی کاش گزارشگران تلویزیون که دقیقه ای برنامه می سازند و پول می گیرند یه فیلم مستند درست کنند از مادرانی که بچه هایشان را دادند و با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم میکنند ...

کاش گزارشی بسازند که چه مقدار از پدر و مادرهای شهدا در پیری و کهنسالی خرج بیمارستان و دوا و درمانشان رو ندارند ...

کاش رسیدگی به شهدا به اینجا ختم نمیشد که وقتی یک جانباز 70 درصد رو تو استادیوم راه نمیدهند فردوسی پور اعلام کند و هفته بعد با افتخار اعلام کنیم و فیلم براش بسازیم و دقیقه ای پولمون رو بگیرم و با نشان دادن فیلم اون جانباز دار دار کنیم دینمون رو به جانبازان ادا کردیم

کاش رسانه ها گزارشی می ساختند که در آن شهرداری ها اعلام میکردند چه میزان در شهرها برای راحتی جانبازان و حضور آنها در جامعه ساخت و ساز کرده اند ...

کاش بروید آماری تهیه کنید و در رسانه ها اعلام کنید مستمری پدر و مادر شهدا چقدر است ....

کاش اعلام کنید چه میزان از جانبازان در تامین هزینه های درمانی اشان یاری می شوند آیا کوتاهی نشده ....

در تمامی کشورهای اروپایی و آمریکایی گوشه به گوشه شهرهایشان مجسمه هایی از قهرمانان جنگشان نصب کرده اند و هر جا که میروی یادمان سرباز گمنام جنگ را می بینی که روزی نیست که مردم در پای آن گل نگذارند ، کشته شدگان جنگ هایی که خیلی هاشان تجاوز و کشور گشایی بوده ولی مردمشان بعد از گذشت بیش از نیم قرن هنوز به آنها وفادارند و خود را به آنها مدیون می ببینند ...

به چشم خویش دیدم در لهستان پیرزنی را شاید بیش از 70 سال سن داشت در یک خیابان فرعی از بین برفها و با مشقت بسیار خود را قبر سرباز گمنام رساند و گلی کوچک را روی گور 70 ساله خای گذاشت ....

آنوقت در حالیکه هنوز جنازهای شهدایمان با یک پلاک و چند تکه استخوان در شهرها به خاک سپرده می شود ، وقتی هنوز چند روز یک مرتبه از رسانه ها می شنویم که جانبازان شیمایی ، اعصاب و روان و قطع نخاع امان به شهادت رسیدند چه زود یادمان رفت شهدا را ....

برای یک ورزشکار که در عرصه ورزش افتخار آفریده و در کنارش از انواع و اقسام مزایا بهرمند شده که به حق نیز هست اشک شوق می ریزیم و سالیان سال از او بت می سازیم که پرچم کشور عزیزمان را به اهتزاز در آورده ولی برای جوانانی که تکه تکه شدند ، برای آنها که اکنون بدون دست و پا روی ویلچر نشسته اند ، دغدغه ای نداریم آیا اگر اینها نبودند پرچم بدون وطن تکه پارچه ای بیش نبود ....

آیا اگر تیتر مقاله چیز دیگری بود کلیک میکردی ؟ - آیا الان تو دلت عصبانی هستی که فریب خوردی به هر حال وب سایت آکاایران این مقاله را به مدت یک ماه در صدر مقالاتش گذاشته تا ببینیم شما ایرانیان وطن پرست به اندازه عمل بینی زن دیوید بکام یا لباس اسکار جنفیر لوپز و مقالات این چنینی پای این مقاله نظر خواهید گذاشت من که فکر نمیکنم ....
نویسنده : ع - عارف


1391 خورشیدی ؛ مردانی که جایشان خیلی خالی است

عصرایران - سال 1391 هم رسید ، آن هم در حالی که نه از اشغال غرب سرزمین پرگهر توسط ارتش بین النهرین خبری هست ، نه از آژیر قرمزهایی که روزگارمان را سیاه کند و نه از صدای بمب و موشک و بوی باروت و خون... خدایا شکرت!

اما چه بد مردمانی باشیم ما اگر فراموش کنیم که اگر امروز با خیال راحت ، دور هفت سین هایمان می نشینیم و رقص ماهی در تنگ آب را تماشا می کنیم و زیر لب "یا مقلب القلوب" می خوانیم ، اگر با خنده و اشتیاق ، زنگ خانه همسایه و فامیل را می زنیم که "آمده ایم عید دیدنی" ، اگر باربند ماشین هایمان را پر می کنیم از اسباب و وسایل سفر و صدای پخش ماشین مان را بلند کرده ایم گاز می دهیم و اگر بلیط به دست راهی فرودگاهیم تا در نقطشه ای از دنیا ، چند روزی را خوش باشیم ،همه و همه رهین مردانی هستیم که آنها هم می توانستند در نوروز 91 در میان ما باشند و عیدی بدهند و عیدی بگیرند ، اما در این لحظه که ما هوای تازه بهاری را تنفس می کنیم ، در سینه قبرستان ها خوابیده اند و آرام آرام به بخشی از خاک وطن تبدیل می شوند:

حمید ؛ امدادگری که برای نجات همرزمش از سنگر بیرون آمد ، زخم او را بست و پیشانی خودش میزبان گلوله ای آتشین شد.

محمد ؛ آنقدر در والفجر 8 آرپی جی زده بود که از هر دو گوشش ، همین طور خون شره می کرد.

اسماعیل ؛ غیرتش قبول نکرد که صبح به صبح کرکره مغازه خواربار فروشی اش را بالا بکشد و از پشت شیشه ، تشییع جنازه شهدای محلش را تماشا کند.

بهرام ؛ وقت خواستگاری شرط کرد که تا پایان جنگ – هر چند سال که طول بکشد – پای دین و میهنش خواهد ایستاد.جنازه اش را درست در روز پایان جنگ آوردند.

امین ؛ فقط توانست عکس دوقلوهای زیبایی که خدا به او داده بود را ببیند. دو روز قبل از آن که به مرخصی برود و کودکانش را در آغوش بکشد ، ترکش توپ ، گردنش را زد.




سید محسن ؛ در شب عملیات ، داوطلب شد تا از روی میدان مین رد شود و راه را باز کند.خودش تکه تکه شد.

علیرضا ؛ 20 سال بعد از این که رفت ، مقداری استخوان تحویل مادر پیرش دادند: این علیرضای توست!

صادق ؛ برای این که گروه از معبر بگذرد ، به تپه ای در جهت مخالف رفت و شروع کرد به تیراندازی کردن تا حواس عراقی ها را به سمت خود جلب کند...گروه گذشت ولی هنوز از صادق خبری نیست که نیست.

بهروز ؛ دیده بانی که در جزایر مجنون ، در محاصره بمب های شیمیایی قرار گرفت ؛ جنازه اش انقدر تاول زده بود که به سختی می شد فهمید این همان بهروز خوش خنده ای است که همیشه خدا کلی لطیفه برای تعریف کردن داشت.

عبدالله ؛ عراقی ها برای زهر چشم گرفتن از بقیه اسرا ، او را سینه خاکریز گذاشتند و 10 نفر ، هرکدامشان یک خشاب کلاش به بدن زخمی اش خالی کردند. بچه هایش فقط تصویری مبهم از پدر در ذهنشان مانده است.

مهدی ؛ روی قایق بود که زدند ؛ خودش و قایقش را آب به سوی خلیج فارس برد و هیچ کس هرگز ندیدش.

رسول ؛ همسرش سال هاست که بر سر قبری که می داند شویش در آن نیست فاتحه می خواند و به چشمانی که در قاب عکس بالای مزار به چشمانش زل زده اند ، نگاه می کند و عاشقانه اشک می ریزد.

و دهها و صدها هزار حمید و محمد و اسماعیل و بهرام و امین و سید محسن و علیرضا و صادق و بهروز و عبدالله و مهدی و رسول و ... به زیر خاک رفتند یا در آسایشگاه های جانبازان ، به سختی روزگار می گذرانند تا در 1391 خورشیدی و سال های قبل و بعد آن ، وقتی سر سفره هفت سین نشستیم ، تنها منتظر صدای توپ تحویل سال باشیم نه دل نگران بمب هایی که خود و هفت سین مان را زیر و زبر کنند.

ما ایرانیان ، این صاحبان و ساکنان و مردمان مرز پرگهر ، حتماً به آن اندازه شرافت و شیدایی داریم که مهربان ترین هموطنان مان را که هنوز با نگرانی نگاه مان می کنند فراموش نکنیم.

شهیدان! خیلی دوستتان داریم ، خیلی